روحِ شناورِ غیرِسرگردان

آدمی با نوشتن شناور می شود گاهی

روحِ شناورِ غیرِسرگردان

آدمی با نوشتن شناور می شود گاهی

  • ۰
  • ۰

برق

برق قطع شده است و امروز اولین روزی حساب می‌شود که رسما وارد برنامه خاموشی تابستان شده‌ایم. منطقه چهارراه ولیعصر و دانشگاه امیرکبیر در محدوده قطعی برق ۱۳تا۱۵ قرار دارد. گفته شده اگر مردم هر منطقه روزانه تنها ۱۰درصد صرفه‌جویی کنند از قطعی در روز نجات پیدا می‌کنند. اینجا که بیشتر اداره‌ها مستقر هستند این صرفه‌جویی دوراز ذهن‌تر بنظر می‌آید. انگار در دل هر کداممان یک حسی جاری است که می‌گوید پول برق شرکت را مدیرعامل می‌دهد پس بیا تا می‌توانیم از چلیر و کولر و لپ‌تاپ و موبایل و مودم و سایر استفاده کنیم. نمی‌دانم شاید چون دارم زیر آفتاب و گرمای شدید ظهر تابستان اینها را می‌نویسم و عرق می‌ریزم، کمی حرص چاشنی نوشته‌ام باشد:)
برای دانشگاه این قطعی گران‌تر تمام می‌شود. ما دانشجوهای ارشدی که این گرما بجای استفاده از تعطیلات تابستانی نشسته‌ایم تا با سیستم‌هایمان ور برویم، کارمان بدجوری به برق گره خورده. وقتی راس ساعت ۱۳ برق رفت، من داشتم برای رفع اشکالی در run جریان توربولانسم، یوتیوب را جستجو می‌کردم. در همان‌حال البته با anydesk روی لپ‌تاپ، تست خود را روی سیستم‌های سایت چک می‌کردم و روش‌های جدید را برای استخراج نتایج امتحان می‌نمودم. یک‌هو برق رفت و وسط کار دستم را در پوست گردو گذاشت! به محض خاموشی یادم افتاد که برنامه قطعی تهران منتشر شده و این وضع احتمالا تا ساعت ۱۵ ادامه دارد. مغموم از اینکه ای کاش یک بک‌آپ یا save تا اینجای کار گرفته بودم بلند شدم تا از فرصت اجباری برای ناهار و نماز استفاده کنم لااقل.
بدجوری به برق گره خورده‌ایم. درب‌های اتوماتیک بدون برق باز نمی‌شوند. درب‌های ازمایشگاه‌ها که تنها با سنسور اثر انگشت باز می‌شدند در این مدت قفل خواهند بود، ازمایشگاه‌ها تاریک است، دستگاه‌های اتوماتیک فروش از کار افتاده‌اند و نمی‌توانی خرید کنی، سیستم ثبت سفارش کافه دانشگاه قطع است، اینترنت نداریم و شیرهای اتوماتیک آب هم کار نمی‌کنند.
خلاصه که بدجور به برق گره خورده‌ایم...

بعدا نوشت: بعد از اینکه برق وصل شد، برگشتیم سر کارهایمان. اما سرورهای اینترنت دانشگاه با تاخیر دوساعته وصل شدند. سرورهای دانشکده که اوضاع داغان‌تری داشتند و مسئول اصلی در سفر جاده‌ای بود و تا به جایی نرسد که بتواند به اینترنت متصل شود اتصال سیستم‌های دانشکده رو هوا ماند. سایت دانشکده تعطیل شد و سرورها وصل نشد و ما بدون دسترسی به اطلاعاتمان برای باقی روز تا شروع ساعت کاری فردا، مجبور به ترک سایت شدیم. اما یک اتفاق جالب رخ داد. یک رفیقی که بسیار به شبکه و برنامه‌نویسی و developing علاقه دارد و از قضا بسیار هم باهوش است، آمد و درباره کدی توضیح داد که خودش روی ویندوز نوشته و این کد در زمانی که ما دیگر حضور فیزیکی نداریم، خودبخود هر نیم‌ساعت اتصال به اینترنت را چک می‌کند و اگر سرورها برقرار شدند، ما را به سیستم‌مان متصل می کند. خیلی جالب است که هر چیزی انتها دارد جز قدرت خلاقیت و تفکر انسان:دی

  • maral nourimand
  • ۰
  • ۰

جشنواره-روز نهم

روز نهم، جمعه 7 اردی‌بهشت:

قرار بود ساعت 1 بعدازظهر چارسو باشیم. من بواسطه بحث و دلخوری دیشب خیلی دیرتر می‌روم. ساعت‌ها حرف می‌زنیم و تازه گره‌ها باز می‌شوند و هردو آرام می‌شویم. در راه رساندنم به کاخ جشنواره سپهر سلیمی را میدان انقلاب می‌بینیم که از کنکور ارشد می‌آید. سوارش می‌کنیم. تمام مسیر فکر می‌کند من یلدا هستم. برایش توضیح می‌دهم که ما دونفریم. نگار خواهر یلدا هم گفته بود که مرا پارسال با خواهرش اشتباه می‌گرفته از دورتر. واقعا چه شباهت مسرت‌بخشی برای من:دی

من و سپهر ساعت 3 می‌رسیم و گرفتن عکس یادگاری دسته‌جمعی تمام شده! عکس امسال را از دست می‌دهم. امروز دیگر روز آخر جشنواره است و ما حسابی شبیه رددادگان شده‌ایم. عکس‌های یادگار می‌گیریم و مدام مشغول ثبت خاطره‌ایم. سینا هنوز دنبال آن چندنفر از اهالی رسانه است که بی‌ادبی کرده‌اند و عکسشان را پیگیرانه اینور و آنور می برد. جواهریان خیلی مهربانانه‌تر به ما سرکشی می‌کند و با وجود شلوغی سانس‌ها انگار خیالش راحت است که دیگر ما خیلی ‌خوب از پسش برمی‌آییم. البته نبودن اهالی پرحاشیه رسانه در اکرانهای جمعه بی‌تاثیر نیست.

یک اکران جالب و خاص هم داریم. فیلم «به‌ وقت شام» مخصوص ناشنوایان. یک تیم زبان اشاره در فرصتی کوتاه دیالوگ‌های فیلم را به زبان اشاره برگردانده‌اند و به‌صورت زیرنویس به فیلم اضافه کرده‌اند. ناشنوایان خیلی زودتر از شروع اکران می‌آیند و صف می‌بندند. این صف دیدنی است! با اینکه طولانی است همه در سکوت هستند، با حرکات دستشان حرف می‌زنند و به لب‌های ما چشم دوخته‌اند. ما سعی می‌کنیم شمرده‌تر حرف بزنیم و به چهره‌هایشان نگاه کنیم تا با هم معاشرت کنیم. حس خوبی دارد که امکانات تفریحی مملکت از در انحصار بودن در می‌آید. اینکه ناشنوایان هم می‌توانند پس از مدت‌ها وارد سینما شوند و فیلم تماشا کنند. سپهر سلیمان خوش‌اخلاق و با انرژی به ما می‌پیوندد و برادرش را درصف ناشنوایان معرفی می‌کند. برادرش هم مثل خودش خوش‌خنده است.

عصر چند دقیقه‌ای در سالن فیلم «راه رفتن روی سیم» می‌نشینم. چندان جذبم نمی‌کند و بیرون می‌آیم. آقای میرکریمی به تک‌تک ما سرکشی و ازمان تشکر می‌کند. حس خوب قدردانی شدن. آخر شب که دیگر اکرانها به انتها رسیده‌اند و آخری را هم ورود داده‌ایم شروع می‌کنیم به خداحافظی از یکدیگر. اکثرا موقعیت‌های دیگر کاخ از ساعت‌ها پیش شیفتشان تمام شده و مشغول دیدن فیلم‌ها شده‌اند اما بقول یلدا ما طبقه هفتی‌ها سنگر را تا آخر حفظ کرده‌ایم. بعضی بچه‌ها پوسترهایی از جشنواره که فاطمه معتمدآریا و رضا کیانیان برایمان امضا کرده‌اند را دوره می‌گردانند تا داوطلبین گرامی پشتش برایشان خاطره‌نویسی کنند، بماند به یادگار:دی

جلوی سالن چهار ایستاده‌ایم که جواهریان می‌آید و از ما می‌خواهد چند دقیقه به حرفهایش گوش دهیم. شروع می‌کند با لبخند و محبت از ما تعریف کردن. واقعا مبهوت شده‌ایم. می‌گوید تیم فوق‌العاده‌ای بودیم، از همکاری با ما لذت برده. از اینکه برخی مواقع عصبی شده یا رفتار مناسبی نداشته عذرخواهی می‌کند. می‌گوید بگذاریم پای جدیتش در کار که همیشه می‌خواهد همه‌چیز عالی برگزار شود و با کسی شوخی ندارد. بعد وقتی دستمان را دراز می‌کنیم جلوتر می‌آید تا در آغوش بگیردمان و محکم فشارمان می‌دهد و می‌زند به پشت شانه‌مان. آخر سر هم شماره تلفن شخصی‌ش را می‌دهد، تاکید می‌کند که هرموقع هرکاری داشتیم بی‌تعارف با او تماس بگیریم، می‌گوید از خودتان به من خبر بدهید حتما. انصافا این کارش بدجوری به دلم می‌نشیند فراموش می‌کنم این میان بعضا آزرده‌خاطر هم شده‌ایم از او. کمال‌گرایی‌اش برایم قابل درک‌تر می‌شود و لبخند می‌زنم. امشب شام خوبی کنار هم می‌خوریم بر خلاف دیشب، با فراغ بال، رضایتمندانه، مهربانانه.

به‌گمانم جشنواره خوبی برگزار کردیم. ما به‌نوعی سفیران فرهنگی بوده‌ایم یا لااقل سعی کرده‌ایم باشیم. اگر قرار است چیزی را صادر کنیم همین‌ جزییات به‌ظاهر بی‌اهمیت بزرگترین صادراتند. اینکه وقتی مهمانی تولدش است، بچه‌های تیم هتل برای او کیک کوچکی می‌گیرند و به اتاقش می‌برند، اینکه بچه‌های فرودگاه بیشتر از ساعت شیفتشان می‌مانند تا مسافر سردرگم را دلگرمی بدهند، اینکه بچه‌های میز اطلاعات با صبر و حوصله و ترسیم شکل پاسخ سوالی که می‌پرسند را برای بار دوازدهم می‌دهند، اینکه بچه‌های آسانسور یا تشریفات مشکلی که دیروز یک مهمان کلافه داشته‌است را پیگیری کرده و به سمع او می‌رسانند هرچند در حیطه کاری‌شان نیست، اینکه بچه‌های اکران سالن‌ها تا ساعت 1 بامداد برای اکران فوق‌العاده می‌مانند درحالی‌که ساعت 9 صبح هم باید سر شیفت باشند، ... همه و همه بظاهر جزییات است. اما چه چیزی در خاطر سینماگران و منتقدانی که به ایران، کشوری که در افکار عمومی بازار فوبیای ناامنی و رفتار نامناسب و هجمه‌های رسانه‌ای علیه‌ش داغ است، سفر کرده‌اند ماندگارتر است جز همین جزییات.

من بسیار یاد گرفتم در این یازده روز. از همه‌کس و همه موقعیت‌ها. تجربه‌ای به‌شدت جذاب و فوق‌العاده و در عین حال چالش‌برانگیز و سخت. مدرسه‌ای انسان‌ساز.

  • maral nourimand
  • ۰
  • ۰

جشنواره-روز هشتم

روز هشتم، پنج‌شنبه 6 اردی‌بهشت:

صبح تا ظهر مدرسه هستم و بعدازظهر خودم را می‌رسانم به چارسو. به مناسب روز معلم مدرسه درخواست می‌کند که ناهار را کنار هم باشیم. حدود ساعت 2 می‌رسم. امشب قرار است در تالار وحدت اختتامیه برگزار شود. آقای امینی درخواست کرده هر گروه چند نفر را برای کمک بفرستد تالار وحدت. گروه ما هیچکس نمی‌خواهد برود. بقول تارا ما مرض داریم! همه دنبال راهی هستند کارشان کمتر شود، استراحت کنند و لذت ببرند از اجرای حافظ و شهرام ناظری، اما گروه ما همه دو دستی چسبیده‌ایم به سالن‌هایمان، از همدیگر کار می‌قاپیم و حتی ناهار و شام را هم یکجا می‌خوریم که مبادا لحظه‌ای غافل شویم از طبقه 7:)))))

همینش بامزه است که همکاری با این ساعت‌های طولانی را دلنشین می‌کند. آخر کار رضی و جواهریان اعلام می‌کنند از طبقه 7 کسی نرود که نمی‌شود نمایش‌ها را بی ما کنترل کرد. اختتامیه عصر موجب شده چارسو از اهالی رسانه خلوت باشد و این خودش یعنی تنش و شلوغی کمتر.

فیلم امیرکبیرِ علی حاتمی بعد از سال‌ها مرمت شده و با کیفیتی جدید قرار است امروز اکران شود. خانواده حاتمی هم می‌آیند. صیف‌الله صمدیان قرار است پرزنت اول را انجام دهد. سپهر سلیمان مترجم اوست. متاسفانه خانواده حاتمی و مصفا در ترافیک گیر کرده‌اند و مجبوریم نیم ساعتی اکران را نگه داریم. بالاخره می‌رسید. لیلا حاتمی همان لبخند ملایم و خجالتی «رگ خواب» را دارد. همراه علی مصفا، زری خوشکام و فرزندانش با متانت به تک تک ما سلام و خسته نباشید می‌گویند. با عذرخواهی وارد سالن می‌شوند و صمدیان شروع می‌کند. قبل از هرچیز در مدح سپهر. مانند یک پدر واقعی فن ترجمه و هنرهای او را می‌ستاید و اضافه می‌کند: «فقط 24 سالش است، اما وقتی 50 ساله شد خیلی خوب می‌توانم تصورکنم چکاره خواهد بود» سپهر متواضعانه تعظیم می‌کند و به بهترین شکل ممکن طنز گفتار صمدیان را در قالب کلمات انگلیسی می‌ریزد، آن‌طور که غیرفارسی‌زبانان سالن هم مانند فارسی زبانان از ته دل می‌خندند. موقع خروج لیلا حاتمی هم از او تقدیر می‌کند.

بعد از اتمام نمایش امیرکبیر، علی مصفا را می‌بینم که دارد از پسرش می‌پرسد آیا متوجه شده فیلم در مورد چه شخصیتی است و سعی دارد برای دختر و پسرش توضیح بدهد امیرکبیر چه کسی بوده است.

می‌روم سالن 6 برای فیلم «یه‌وا». اکثر مهمانان ارمنی هستند. خانم آناهید آباد یک ربع زودتر از همه آنجاست. مهربان و صمیمی با ما حرف می‌زند و می‌پرسد آیا سالن جا دارد؟ می‌خواهد دو نفر از دوستانش را با بلیت اضافی بیاورد بالا، اما قبلش مطمئن شود که کسی بدون صندلی پشت در نمی‌ماند. من و رضی هاج و واج مانده‌ایم چرا که در این چند روز کمتر کارگردانی را قانونمند و اخلاق‌گرا بدین‌صورت دیده‌ایم! به او اطمینان می‌دهیم که سالن جا دارد و دوستانش را بیاورد. عوامل فیلم می‌روند می‌نشینند تا فیلم به‌موقع شروع شود به جز یکی از گریمورها که بهانه ترافیک و باران کرده است. خانم آباد پنج دقیقه بعد از شروع فیلم- که قانون جشنواره است- خارج می‌شود و می‌گوید دیگر کسی را راه ندهیم. درباره گریمور در راه مانده که می‌شنود شرمنده می‌شود و تقاضا می‌کند اگر برایمان خلاف مقررات نیست راهش دهیم ولی اگر مشکل است بی‌خیال شویم و خودمان را اذیت نکنیم. حسابی محو مرامِ او شده‌ام. خوش اخلاق و بااصالت است:)

شیرین و وحید می‌آیند دیدنم. روی بام بین ساعت‌های اکران چند دقیقه‌ای خلوت می‌کنیم و عکس می‌گیریم. بعد غروب می‌روند. حدود نه‌و نیم هم مهمانان دیگری دارم. اوضاع خوب پیش‌ نمی‌رود و اعصابم خرد می‌شود و بین کارها انگار به تارا می‌گویم تو بشین فلان کار را من انجام می‌دهم سنگین است. خودم که ابدا حواسم نیست اما خب یک‌جورهایی بهش برمی‌خورد و من این را فردا می‌فهمم. اختتامیه تمام می‌شود و برگزیده‌ها مشخص شده‌اند. فردا بعدازظهر اکران‌های شلوغی خواهیم داشت از فیلم‌های منتخب اختتامیه. بردیا می‌گوید یکی از مهمانان آمده به او گفته آنکه اول اختتامیه می‌خواند که بود، صدایش عالی بود. اما آن آخری اصلا خوب نبود. کاشف بعمل می‌آید که اولی قاری قرآن با صورت بوده و آخری شهرام و حافظ ناظری:)))))))
  • maral nourimand
  • ۰
  • ۰

جشنواره-روز هفتم

روز هفتم، چهارشنبه 5 اردی‌بهشت:

صبح عمو سنگی نشست خبری دارد و بازهم محدودیت در ورود داریم. البته خیلی اوضاع قابل کنترل‌تر است. بعد از آن یک کارگاه دو ساعته داریم که نیلوفر مترجمی همزمان از ایتالیایی‌اش را انجام می‌دهد. چیچیلیا مانیینی بانوی 90 ساله‌ای که از ایتالیا آمده، به سختی راه می‌رود اما لبخند و انرژی ناتمامی دارد! برایش صندلی می گذارند اما می‌گوید کارگاه باید ایستاده برگزار شود و تمام دوساعت را می ایستد! عکاس و دستیار کارهای پازولینی بوده و اولین زن مستندساز بعد از جنگ جهانی دوم. نیلوفر هم تمام دوساعت ایستاده پابه‌پایش ترجمه می‌کند. پیش از شروع کارگاه یکی از خدمه که صندلی‌ها را جابجا می‌کند، محو تماشای ایتالیایی حرف زدن نیلوفر و عسل و مصطفی با چیچیلیا شده، انگار که با خودش حرف میزند، رو می‌کند با حالتی حسرت‌وار به من:«آقام چقدر بهم گفت برو درس بخون‌هااا گوش نکردم!»

یک اکران از کشور افغانستان داریم، «نامه به رئیس‌جمهور». مهمانان ویژه این اکران از کشور افغانستان یا سفارت بسیارند. لهجه‌شان را دوست دارم. با لبخند و محبت بیشتری راهنمایی شان می‌کنم. دلم می‌خواهد جوری میزبانی کنم تا عوض همه ظلم و ستمی که خودبرتربین‌های پارسی این سال‌ها در حق افغانستانی‌ها روا کرده‌اند دربیاید، انگار مسئولیت بیشتری در قبال آن‌ها دارم نسبت به سایر مهمان های خارجی اروپایی. متین و آرام هستند. تا شروع فیلم محو تماشای بیان شیوایشان شده‌ام. چند دقیقه‌ا از فیلم را می‌بینم. بنظرم فیلم خوبی است حیف که فرصت ندارم:(

عصری «نگار» دعوای نافرمی با یلدا کرده است. خود بحث و جمله مهم نیست اما اینکه با لحن تو چقدر خنگی گفته شود خستگی کار 14 ساعته را روی دوش آدم می‌گذارد. قبل‌ترش هم شخصی آمده و با بیانی بدتر قرآن درآورده و یلدا را وادار به قسم خوردن کرده، چرا که نگذاشته دیروز با بلیت سانسی دیگر وارد سانسی شلوغ شود. وقتی دیدم خیلی سعی دارد ظاهر باوقارش را حفظ کند دستش را گفتم برویم بام. همان هوای غروبی که دیروز حال مرا خوب کرده بود برای او هم کارساز شد:)

باهم سالن 6 را ورود می‌دهیم و می نشینیم چند دقیقه روی نیمکت. مشغول حرف زدنیم که یکهو سروصدای دعوا می‌آید. منتظر می‌شویم صدا بخوابد ولی اوج می‌گیرد و با صدای شکستن و فریاد همراه می‌شود و جفتمان مطمئن می‌شویم از داخل سالن6 است و با کله پرواز می‌کنیم سمت درب سالن، پشت سرمان حراست سالن است که هول کردن ما را دیده! تا خودم را پرتاب می کنم در سالن چشم‌ها سمتم برمی‌گردد و می‌فهمم این سروصدای فیلم بوده در سالن تابستانی شماره 6. ماموران حراست می‌گویند شما جوری دویدید که بیشتر نگران شما دوتا شدیم:)))) من و یلدا بین خنده و خجالت مانده‌ایم.

وحید می‌آید و کارت مهمانش را تحویلش می‌دهم. می‌برم بام را نشانش می‌دهم. به وجد می‌آید و قرار می‌شود جوری تبلیغ کند که شیرین هم راضی شود به آمدن. یک بلیت از نمایش‌های مستند برایش می‌گیریم.

نمایش شلوغ آستیگمات برای شب و باز هم صف مردم و اهالی رسانه‌ی که بی‌بلیت و فقط با کارت اصرار به ورود دارند! برخی دیگر که کلا با بلیت سانسی دیگر وارد می شوند به این امید که ما اسم فیلم را چک نمی‌کنیم! عوامل طبق معمول دیر کرده‌اند و بی‌نظم می‌آیند. به جز خانم شبنم فرشادجو که مانند فیلم‌های طنزش خندان و پرانرژی است و یک ربع پیش از نمایش آمده. با دیدن درهم‌ریختگی اوضاع و کمبود نیرو، کنار ما می‌ایستد و می‌گوید اگر کاری از دستم برمی‌آید بگویید کمکتان کنم. یلدا می‌سپرد که دو ردیف اخر را در سالن برای مهمانان ویژه نگه‌دارد.

چندین نفر را از صف بیرون می‌کشیم و می‌گوییم لطفا از محدوده ورود خارج شوند. هرکدام بهانه‌ای می‌آورند و اصرار دارند بمانند تا از سرشلوغی ما و توصیه این آن استفاده کنند. رضی هم آمده کنار ما تا حواسش باشد، حسابی این روزهای آخر خسته شده و این یکی بلبشو واقعا دیگر روی اعصابش دارد می‌رود. حواسم به خانمی هست که بلیت ندارد و حرف هم گوش نمی‌دهد که می‌بینم دارد با رضی حرف می‌زند، رویم برمی‌گردانم می‌بینم نیست! وسط چک کردن کارت‌ها و خوشامد گفتن از رضی می‌پرسم کجا رفت، می‌گوید رفت داخل ببیند جا نیست، می‌خواهد روی پله بنشیند. یکدفعه داغ می‌کنم و یاد تعداد کثیری می‌افتم که مرتب در صف ایستاده‌اند تا اگر جا بود بی‌بلیت وارد شوند، داد می‌زنم«رضی بخدا اگه اینو همین جوری راه بدی من امشب کارتم رو تحویل می‌دم و دیگه نمیام!» تحکم و عصبانیت در صدایم رضی را وامی‌دارد برود داخل سالن و آن خانم را بکشد بیرون. بعدا می‌فهمم چقدر عصبانی بودم، پیش هم هی باشوخی جمله مرا می‌گوییم و می‌خندیم. از رضی هم عذرخواهی می‌کنم. اکران آستیگمات هم همان دو اهالی رسانه پرحاشیه شلوغی می‌کنند و در حالی‌که هرکس بلیت داشته وارد سالن شده و تعدادی هم بدون بلیت چون جا داشتیم وارد شده‌اند، شروع به شکایت از بی‌نظمی و فیلمبرداری از دادوفریادهای خودشان می‌کنند. از آن دونفری که بیشتر طی این چند روز اذیتمان کرده‌اند عکس می‌گیریم و می‌رویم با یلدا پیش کیوان کثیریان. تا عکس‌ها را می‌بیند و روایت ما را می شنود چهره‌اش در هم می‌رود، میکائیل شهرستانی که او هم از دست این چند نفر کفری شده می‌گوید همین الان کارتشان را بگیر و باطل کن. کثیریان و یک خانم دیگر از من و یلدا حسابی عذرخواهی می‌کنند و می‌گویند واقعا مانده‌ایم با سابقه بیست ساله این‌ها چه کنیم که منتقدهای بنامی هم هستند، شما بزرگوار و صبورید ما معذرت می‌خواهیم. حرفها و برخورد کثیریان خیلی آرامش‌بخش‌ است.

پشت تلفن و چت کردن بحثم می‌شود. روی اعصابم اثر می‌گذارد. اما آخر شب با یلدا تصمیم می‌گیریم بمانیم بعد از آخرین ورود سالن‌هایمان، تنگه ابوقریب را تماشا کنیم. سالن پر است و روی پله‌ها نشسته‌ایم. تعدادی بعد از یک ربع‌ساعت خارج می‌شوند و می‌شود روی صندلی نشست. لوریس چکنورایان موقع خروج کنار من می ایستد با همان خنده نمکینش می گوید می‌توانی روی صندلی من بنشینی من دیگر برنمی‌گردم دخترم. صحنه‌های جنگی خیلی جذاب در فیلم گنجانده شده اما فقدان یک درام پرکشش کلیت فیلم را شهید کرده.
  • maral nourimand
  • ۰
  • ۰

جشنواره-روز ششم

روز ششم، سه‌شنبه 4 اردی‌بهشت:

مارموز امروز ساعت 15 اکران داشت، باز هم شلوغ شد البته اوضاع بهتر از دیشب است. حالا می توانیم آن‌هایی که بلیت تهیه نکردند و در صف هستند را هم روی پله‌ها جا بدهیم. باز هم سالن پر شده است. نیم‌ساعتی از اکران که می‌گذرد سر می‌زنم به داخل سالن. سرپا چند دقیقه‌ای تماشا می‌کنم. بنظر می‌رسد یک کمدی خوب دیگر از خالق مارمولک و طبقه حساس در آینده داریم. قرار است عمو سنگی بیاید میان تماشاچی‌ها و فیلم تماشا کند! وسط سالن را خالی نگه ‌می‌داریم، سه صندلی در چپ و راست، شش صندلی جلو و عقب... اوضاعی شده! بچه‌های داوطلب صندلی‌ها را نگه داشته‌اند، عمو سنگی می‌آید و با سیل جمعیت عکاسان از روی فاطمه رد می‌شوند:))) چونگ استون، همسر گرامی زیر  دست و پا می‌ماند! هرچه زور می‌زنیم عکاس با دوربین وارد سالن نشود انگار فایده ندارد، آخرش می‌شنویم که وسط اکران خود الیور استون بلند شده و دوتا عکاس بی‌ادبرا حین عکاسی در تاریکی فیلم را بیرون کرده است:)))))

بعد هم نیمه فیلم خارج می‌شود و همراه میرکریمی به سالن 4  می‌آید تا اختصاصی تنگه ابوقریب تماشا کند، اما خب سالن تاخیر دارد و مجبور می‌شوم با لبخند به عمو سنگی بگویم 5 دقیقه دیگر لطفا! همانطور که بقیه می‌گویم:)

فاطمه می‌آید به دیدنم، وسط ورود سالن6 باهم روی بام هستیم و کنار من چک کردن ویزی‌تیز را تماشا می‌کند، عجب غروب قشنگی دارد بام چارسو تمام این چند روز غافل بودم!
  • maral nourimand
  • ۰
  • ۰

جشنواره-روز پنجم

روز پنجم، دوشنبه 3 اردی‌بهشت:

صبح سلاطین طبقه هفت همگی راس 9 چارسو هستیم. عمو سنگی (همان Oliver Stone) دارد وارد کاخ می‌شود تا کارگاه برگزار کند، برای اولین بار. فضا امنیتی شده هیچ‌ فرد متفرقه‌ای حق ورود به ورکشاپ بچه‌های دارالفنون را ندارد. ما چک می‌کنیم عبور مرور را. میلاد از بچه‌های خودمان امروز روز آف است و از صبح با 20 نفر صحبت کرده تا مجوز ورود به کارگاه را بگیرد. عمو سنگی و همسر شرقی با کلی ملازم عکاس و خبرنگار بالاخره رویت می‌شوند تا به خودمان بیاییم و ژست خوشامدگویی بگیریم، راه کج می‌کند سمت دستشویی و به زور جلوی عکاسان را می‌گیرند تا وارد مکان خصوصی نشوند:))))) 

کارگاه به هر زوری هست خلوت و مرتب برگزار و عمو سنگی با آسانسور مستقیم به هتل منتقل می‌شود. یلدا می‌پرسد:«بنظرت کارت غذای عمو سنگی چقدر روزانه شارژ می‌شود؟»

بعد از این، از دوشنبه، نمایش وحشتناک شلوغ «مارموز» را خاطرم هست و حضور مامان و بابا! قرار بود بیایند فیلم را ببینند، دیر رسیدند، بعد هم پاشنه کفش مامان در رفت! آمدم بالا دیدم نیم ساعت به اکران مانده اما صفی کیلومتری تمام طبقه را پوشانده! مامان و بابا را که نمی‌توانستند در صف بایستند آوردم جلو. فضای جلو سالن خیلی شلوغ بود! تعداد زیادی از بازیگران و سایر عوامل فیلم آن‌جا ایستاده بودند. مانده بودم چه کنم که اشاره کردم به بچه‌ها بلیت مادر و پدرم دست من است فقط چون نمی‌توانستند بایستند بیایند اینجا. عجب بلبشویی بود! جواهریان از ما می‌خواست که بلیت‌های عوامل را چک کنیم اما خودش هم می‌دانست نمی‌شود. خیلی استرس داشتم که یکهو مامان و بابا را از میان آن‌ها بیرون نکشند آبرویم برود:)))) در را باز کردیم، عوامل وارد شدند و مامان بابا هم رفتند، یه کم نفس راحت کشیدم و شروع کردیم به اسکن کارت و بلیت تماشاگران. هجوم مردم واقعا بیش از حد کنترل و توان ما داشت می‌شد! این وسط یکهو دو زن خارج از صف و همراه دو محافظ به سمت آمدند، اولی در وقابل پرسش ما سرش را از زیر چادر بیرون آور و سلامی گرم و پرانرژی کرد، «معصومه ابتکار» یکی از چند مهمان ویژه آن شب! خنده و سلامش حقیقتا انرژی‌بخش بود اما خب موجب شد سیل خبرنگاران هجوم ببرند به سمت در و ما! بعد هم بابا با آرامش و متانت خاص خودش آمده بیرون بین سرشلوغی به من می‌گوید «مارال جان بابا، می‌خوای برات صندلی نگه داریم تا بیای داخل؟ فیلم داره شروع میشه» و من که یک دستم به ویزی‌تیز است و یک دستم به کارت مردم و چشمم به بلیت‌های تحویلی و زبانم به پاسخگویی سوالات اینور و آنور:))))) این صحنه آن‌قدر کمیک و جذاب است که تا آخرین روز نقل محفل گروه ماست البته با روایت طناز شاهد عینی، تارا:دی

بالاخره ورود تمام می‌شود، اکران فیلم را آغاز می‌‌کنیم اما خب چون مهمانان سیاسی داریم نمی‌شود تمامی راهروها را پر کنیم، این می شود که عده‌ای بلیت به‌دست با چند دقیقه تاخیر می‌آیند و نمی‌توانند وارد شوند و صدایشان را بالا می‌برند چه کسی به جای ما روی صندلی است! هندل کردن وضعیت زمان‌گیر است، اما خب برای حفظ آرامش مهمانان ویژه و اکران فیلم مجبور می‌شویم مجددا وعده سانس ویژه بدهیم اینبار ساعت 1 بامداد. بهرحال شرایط به مراتب بهتر از هت‌تریک است. سینا بعد از یکساعت چانه زدن با گروه عصبانی می‌گوید:«دیر آمده‌اند بهشان لطف می‌‌کنیم سانس ویژه می‌گذاریم و آب معدنی می‌دهیم دستشان که تصویر خوبی از جشنواره بماند برایشان با اینکه قصور از ما نیست، برگشته می‌گوید حالا تا ساعت 1 شام هم باید بدهید» کارد بزنی خون سینا در نمی‌آید:)))))))

این را هم یادم رفته بود! یکساعتی از استراحت وقت ناهار  که زمان خلوتی اکران‌ها و سالن است را تخصیص می‌دهم به تماشای فیلم «به وقت شام». از همان اول فیلم ذهنم درگیر ارتفاع پروازی هواپیما و اختلاف فشار شدید داخل و خارج می‌‌شود که چطور با 150 مسافر ولی بدون درب بسته پرواز می‌کند!! باورم نمی شود حاتمی‌کیا بدیهیات را چک نکرده است!
  • maral nourimand
  • ۰
  • ۰

روز چهارم، یکشنبه 2 اردی‌بهشت:

امروز هم ساعت 5 سالن1 فیلم هت‌تریک را دارد! می‌روم کمک فاطمه‌ها. قرار می شود هرکس فقط بلیت دارد را یک‌نفر اسکن کند و هرکس کارت و بلیت، یک نفر دیگر. بلیت‌ها را من جمع می‌کنم دسته دسته که زیاد می‌شود خانم قلم‌فرسا از پشت سرم می‌گیرد تا دستم خالی شود. باز هم تعداد زیادی به اسم عوامل وارد شده‌اند، باید بلیت وی‌آی‌پی ارائه می‌دادند که نداده‌اند. اخر سر خانم جواهریان از من و فاطمه می‌خواهد که تعداد بلیت‌های جمع‌اوری شده را بشماریم. اختلاف دارد با تعداد اسکن که نشان‌دهنده تعداد بالای گروهی موسوم به عوامل بی‌بلیت است. در مجموع این‌بار بهتر بود، روی پله‌ها هم جا می‌دهیم.

قرار می‌شود از این به بعد بلیت‌ها را جمع کنیم و نگه‌داریم تا آخر شب تحویل دهیم.

تعداد زیادی مهمان ارمنی برای اکران فیلم «آندرانیک» داریم. لوریس چکنواریان هم در بین‌شان است. مهربان و با شخصیت است. می‌رود در صف می‌ایستد مثل بقیه و در مقابل اصرار ما می‌گوید که راحت است. دوست داشتنی است، لبخند از چهره‌اش نمی‌رود و مدام به ما می‌گوید که خداقوت.
  • maral nourimand
  • ۰
  • ۰

جشنواره-روز سوم

روز سوم، شنبه 1 اردی‌بهشت:

امروز من به دانشگاه می روم و بعدازظهر خودم را به چارسو می‌رسانم. یلدا هم گفته‌است دیرتر می‌آید، می‌خواهد از محل کارش بعد سال‌ها استعفا بدهد.

از بعد از هت‌تریک هنوز همان آدم‌های سابق نشده‌ایم:))))

نشستیم از صبح خاطرات دیروز را مرور می‌کنیم و می‌خندیم. یاد عواملی که از زیر دستمان مثل صابون لیز خوردند و وارد شدند. آسیب‌شناسی جلسه کرده‌اند با ما. جواهریان آمد و پرسید و گفتیم و قرار شد حتما صف‌ها را برای اکران‌های مردمی کنترل کنیم تا بلیت در دست داشته باشند. امروز خیلی‌ها می پرسند که آیا با این کارت یا آن کارت احتیاج به تهیه بلیت داریم یا نه. با تمرکز و مفصل توضیح می‌دهیم. کم‌کم دارد جا میفتد که قوانین جشنواره و بلیت و اکران را رعایت کنند. هنوز با بخش پِرِس درگیری داریم. خانمی از منتقدها که پارسال هم یادم می‌آید با رفتار نامناسبش مشکل داشتم از صبح معترض است که چرا هیچ چیز جشنواره برنامه ندارد و ما سالهاست می‌آییم کار سینما می‌کنیم و هیچوقت اینطور نبوده که نتوانیم وارد سالن شویم. آقای میرکریمی از یکی از سالن‌ها خارج می‌شود، و این خانم که از توضیحات ما قانع نشده، رو می‌کند به سمت ایشان که این قانون عدم ورود پنج دقیقه بعد از اکران برای جشنواره خارجی است نه اینجا و ایران 20 سال است روالش این نبوده که آقای میرکریمی با لبخندی می‌گوید «خب بیست سال اشتباه می‌کردیم و حالا می‌خواهیم درستش کنیم اما شما نمی‌گذارید» و می‌رود. آن خانم هم حرصش را در چشمان گرد شده‌اش جمع می‌کند و بلیت کاغذی در دستش را مقابل صورت من و یلدا ریز ریز کرده، به سمتمان پرتاب و پشت می‌کند تا برود!

آقای سلیمانی من و تارا را می‌برد به اتاق کنترل و آپارات را از نزدیک نشانمان می‌دهد. خیلی جذاب است. با حوصله برایمان توضیح می‌دهد که یک فیلم با چه کیفیت و به چه صورتی اینجا می‌رسد، روی هارد و اکران می‌شود. دستگاه‌ها خیلی جذابند برای من، مثل همیشه.
  • maral nourimand
  • ۰
  • ۰

جشنواره-روز دوم


روز دوم، جمعه سی‌ویک فروردین:

می‌خواستم صبحانه را در کافه‌های طرف قرارداد بخورم و بعد بیایم. همگی بسته بودند! منهم روز گیر آوردم، جمعه! آخر سر می رویم به هتل پرشیا و بعد از گپ و گفت با رفقای fiff در کافه‌تریای آنجا به یک صبحانه ابتدایی رضایت می‌دهیم و راهی کار می‌شوم.

جلسه با خانم جواهریان. رضی و سینا محتوای جلسه را شرح می‌دهند. قرار نیست با کسی بحث کنیم. قانون عدم اجازه ورود بعد از 5 دقیقه دیروز کمی مشکل‌ساز شده. اعضای Press بیشتر از دیگران معترض این قانونند. با ما بحث می‌کنند که مگر چه خبر است و سالن خالی است. یا می‌گویند عیب ندارد پر است من یک گوشه روی پله می‌نشینم. باید سعی کنیم به خودمان مسلط باشیم. بدون گفتن این‌ها هم ما سلاطین طبقه هفتم از آن‌هایی نیستیم که بحث و جدل کنیم. سالن یک را با فاطمه‌ها اشتراکی داریم. گاهی می‌آیم به یلدا و تارا و الهام سر می‌زنم و در ساعات اکران شلوغ سالن 4 و 5 کمکشان می‌کنم. یک جابجایی در برنامه‌ها داریم. فیلم فرزاد موتمن برداشته شده و موریانه به‌جایش اکران می شود.

فاجعه روز دوم جشنواره، ساعت 9 شب رخ می‌دهد! صف طولانی فیلم «هت‌تریک»ِ رامتین لوافی تا نزدیکی‌های پله برقی کشیده شده! همزمان با سالن چهار در مقابل سالن 5 هم اکران دارد که البته خلو‌ت‌تر است. گاهی صف‌ها در هم قاتی می‌شود. میان مردم بلیت به دست می‌چرخیم و تقاضا داریم که درصف درست بایستند. هنوز بسیاری از افراد و البته بلیت‌فروش‌های باجه سینماتیکت توجیه نیستند که برای نمایش‌های مردمی بلیت برای شخص الزامی است! خانم جواهریان ناظر ایستاده است و سعی می‌کند عوامل فیلم را از صف جدا کند. با کارگردان حرف می‌زند و اصرار دارد فیلم به‌موقع شروع شود و سایر مهمانان ویژه هم به موقع وارد شوند. آقای امینی با همسر و دخترش وارد طبقه شده، به آنها می‌گوید که باید در انتهای صف بایستند. انتظار برای ورود مهمانان ویژه کاگردان دیگر دارد از تحمل مردم خارج می شود. آقای میرکریمی طناب سالن را باز می‌کند و می‌گوید قرار نیست با تاخیر اکران کنیم، عوامل تقصیر خودشان است که نیامدند. می‌آییم. اسکن کردن را شروع کنیم اما کارت به دست‌ها حاضر نیستند کنار  بایستند و به اسم سلام و علیک با عوامل وارد می شوند! سایر عوامل فیلم بالاخره مابین شلوغی سرمی رسند و به‌جای 20 بلیت ویژه که از قبل به عنوان عوامل رزرو شده دست‌کم 50 نفر وارد سالن می شوند، صف از کنترل خارج می شود، سالن پر می‌شود، و تنها 50 نفر از میا مردم اجازه ورود به سالن کوچک4 را می‌یابند! صندلی پرتابل هم جوابگوی 20 نفر بیشتر نیست و آخر سر در سالن را می‌بندیم تا فیلم اکران شود. اینور سالن غوغایی است. همه داد و فریاد می‌کنند و می‌خواهند وارد شوند. یکی از آن وسط خط و نشان می‌کشد که سالن را آتش می‌زند و چه‌کسی جای بلیت او نشسته است! رنگ و روی خانم ارسنجانی و جواهریان پریده است. خانم معتمدآریا سعی می‌کند صف را آرام کند، خودم را از زیر دست و پا نجات می‌دهم و می‌کشانم سالن 1 تا اکران اینور را سروسامان بدهم. داد و بیداد ادامه دارد. برخی از جاماندگان از «هت‌تریک» را می‌کشانم به فیلم ایتالیایی سالن 1 تا اعصابشان آرام‌تر شود. قرار می‌شود سانس ویژه بگذارند، با حرف‌های خام معتمدآریا انگار اوضاع بهتر شده. سالن6 را خالی می‌کنند و اکران‌ها جابجا می‌شود تا «هت‌تریک» به سانس فوق‌العاده‌اش برسد. خانم جواهریان می‌فرستد دنبال کارگردان تا بیاید و در سالن 6 از مردم عذرخواهی کند.

این اتفاق تا سانس بعد هم عواقب دارد، مردمی که با تاخیر به اکران می رسند و بهانه می‌کنند که بخاطر اتفاقات «هت‌تریک» بوده.

بالاخره آخرین سانس را هم راهی می‌کنیم و می‌فهمیم که نیلوفر دست‌تنها هر دو سالن 2 و 3  را هندل می‌کرده و از قضا اکران «یه‌وا» آناهید آباد هم شلوغ شده و تماشاگران عصبانی حرصشان را سر او خالی کرده‌اند و حتی کارگردان متین فیلم هم نتوانسته جلوی شلوغ‌کارها را بگیرد. 
  • maral nourimand
  • ۰
  • ۰

جشنواره-روز اول

خیلی طول کشید تا فرصت شود و من بنویسم از این تجربه مهم و گرانبها. مدون کردنش بیشتر...

خیلی از جزییات متاسفانه فراموشم شده بود اما سعی کردم تا جایی که در خاطرم هست روی کاغذ بیاید. تا جایی از حوصله خارج نشود بازخوانی‌اش.

تجربه نیروی داوطلب مترجم در سی و ششمین جشنواره جهانی فیلم فجر که تقریبا ده روز به طول انجامید و من در پست‌های جداگانه هر روزش را منتشر می‌کنم:



روز اول، پنج شنبه سی فروردین:

روز اول من کمی دیر رسیدم. البته با خبر قبلی. قرار بود بروم مدرسه و بعد از ساعت 1 ظهر خودم را برسانم. از تارا خبر گرفتم با آرامشی که در صدایش هست، برایم وویس فرستاد که برنامه خاصی نیست و تازه داریم با هم هماهنگ می‌شویم. رسیدم و رضیِ سرگروه با متانت خاص خودش گفت که اگر می‌توانم بروم جلوی سالن یک بایستم. سالن1 بزرگترین سالن مجموعه چارسو با 330 نفر ظرفیت. هنوز کمی با دستگاه ویزی‌تیز مشکل دارم. هیچ‌کس نمی‌داند اول بلیت اولویت دارد برای اسکن یا کارت. هنوز تکلیف کارت‌های Guest معلوم نیست. اکران‌ها هنوز خلوت‌اند و این عدم یکپارچگی در اعمال قانون(اگر به ما ابلاغ شود) خیلی به چشم نمی‌آید. فعلا هرکس هر موقع بیاید وارد سالن می‌شود.

تا شب چندبار ابلاغیه‌ها تغییر می‌کنند. آقای مهاجرانی می‌آید طبقه هفت و برایمان توضیح می‌دهد که توضیحات قبلی را دور بریزیم و ازاین به بعد اولویت با کارت‌هاست. قرار است آدم‌هایی که به تماشای یک فیلم می‌نشینند را distinguish کنیم.

مقنعه با وجود سبکی زیادی بلند است و البته زیادی برای من تنگ! باید سرش را کمی بشکافم. قرار می‌شود پنج دقیقه پس از شروع اکران دیگر اجازه ورود به کسی را ندهیم. آقای میرکریمی تاکید می‌کند که همانند جشنواره‌های خارجی.

  • maral nourimand