روحِ شناورِ غیرِسرگردان

آدمی با نوشتن شناور می شود گاهی

۲ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

غواصهای پرنده

امروز 4دیماه سالگرد عملیات کربلای چهار بود. عملیاتی که هنوز رازهای سربه مهر فراوانی دارد. یکی از بزرگترین لو رفته های جنگی ایران محسوب میشود و از پرتلفات ترینشان. یادم هست پس از بازگشت 175 غواص دست بسته به وطن، فایلی منتشر شد از شهید باقری. جمله ای بود در آن سخت متاثر کننده، آنجا که محکم و با تاسف میگفت چطور میخواهیم جوابگوی هزاران خون بی دلیل و بیگناه ریخته شده باشیم که میتوانستیم جلویشان را بگیریم؟!

 

خرداد 94 برای اولین بار در تشییع شهدا شرکت کردم. آن روزها حکایت 175 غواص دست بسته و شجاع کربلای 4 حسابی تحت تاثیر قرارم داده بود. هنوز هم کافی است ثانیه ای به یادشان بیفتم، بی درنگ اشکهایم جاری میشود. این متن را همان روزها نوشتم. بعد از بازگشت از مراسم باشکوه تشییع؛

 

یک. از ایستگاه صادقیه شلوغی بیش از حد در چشم میزند. خانم میپرسد امروز خبر خاصی هست؟ لبخند میزنم. قبل ازینکه جواب دهم خودش اضافه میکند همه چادر مشکی به سرند معلوم مناسبتی درکار است و میرود. نگاه خودم میکنم نه چادر مشکی دارم نه حتی لباسهایم مشکی است.

 

دو. خیلی بیشتر از آنچه تصور میکردم گروه گروه سوار مترو میشوند. در همان ایستگاه اول تمام واگن پر شده. جای سوزن انداختن نیست. تعدادی از زنهای چادری که پشتم ایستاده اند از ضرورت امر به معروف و تذکر لسانی سخن میگویند. صدایشان بلند است و در این وانفسای هل دادن و ازدحام بدجور روی اعصابم است. میخواهم برگردم و بگویم بجای بحث کردن کمی وسایلشان را جابجا کنند ک دونفر دیگر هم سوار شوند، بیخیالش میشوم. قرار نیست امروز حس دیگری داشته باشم.

 

سه. بالاخره به ایستگاه بهارستان میرسیم. هزاربرابر روزهای عادی جمعیت ایستاده. بی برنامگی مسیولین مترو شدیدا توی ذوق میزند. مسافران بیش از سه مترو پیاده شده اند اما حتی یک میلیمتر هم نتوانسته اند از سکو جابجا شوند. نمیشود جمعیت را کنترل کرد. تهویه جواب نمیدهد. وحشت مردم را برداشته. بچه ها ترسیده اند و مدام جیغ میزنند. مسن ترها در شرف از حال رفتن اند. گرم است و بنظر میرسد قسمتی از برق سکوها قطع شده. تهویه هم دیگر نیست. یکی در این میان کمبود اکسیژن، شروع کرده شعار "مرگ بر ضد ولایت فقیه" سر دادن. بقیه که غالبا از یک طیف فکری خاص اند هم جواب میدهند. احساس غریبی میکنم. نمیدانم این کارش چه ربطی به امروز دارد فقط میدانم که باعث میشود اندک اکسیژن باقی مانده هم به دی اکسید کربن تبدیل شود. بیست دقیقه است که فقط 1متر جابجا شده ام. جمعیت هراسان حرکت موجی با چاشنی هول دادن را شروع کرده. فشار غیرقابل تحمل شده...

 

چهار. در میان شلوغی و ازدحام و فشار جمعیت، چند ثانیه حس کردم نزدیک است نفسم بند آید. فقط چند ثانیه بود. نه دستهایم بسته بود و نه طعم خاک در دهانم پیچیده بود. اشک در چشمانم جمع شد، دیگر چیزی نگفتم فقط از خدا خواستم یکبار دیگر نور را ببینم...

 

پنج. پس از تلاشی طولانی از پله ها بالا میرویم. رسیده ایم به سالن اصلی مترو. هنوز درب خروجی کفاف جمعیت را نمیدهد. درب اضطرار را باز میکنند. مردها طلایه دارند و زودتر ان خروجی را هم پر میکنند. یکی از آن میان میگوید آقایان همگی بروند سمت چپ تا خانومها زودتر از سمت راست خارج شوند. مردها گوش میکنند. چون ازدحام زیاد است خودشان را از راه پله ها کنار میکشند با دستشان بین جمعیت و دیوار پل میسازند تا خانومها از زیرش رد شوند. من مکانهای شلوغ زیاد رفته ام. بدترینشان هم نمایشگاه کتاب. چیزی که همیشه بیش از همه در اینجور جاها آزارم میدهد، سواستفاده جنس مخالف برای چسباندن خود به خانم هاست. دستشان، بدنشان،... . اما برای اولین بار احساس میکنم در میان این جمعیت هیچکدام این وقایع رخ نمیدهد. به راحتی از میان تونلی که آقایان ساخته اند رد میشوم. پس از مشقتهای فراوان از این حرکت کمی لبخند به لبم مینشیند. میرسم به نور! افتاب میزند بر چشمم...

 

شش. تا چشم کار میکند جمعیت ایستاده. اکثر قریب به اتفاق مشکی پوش اند و چادری. انتظار داشتم تعداد بیشتری از مردم معمولی مثل خودم ببینم. اتوبوسهای سازمانی در کناره ها پارک کرده اند. باز هم ترافیک جمعیتی در خیابان است. مردم دسته دسته دارند می آیند. کسی پشت بلندگو التماس میکند که جلوی مجلس را خلوت کنند وگرنه تا صبح هم شهدا را نمیاورند. دلم یکجوری می شود. اولین بار است که آمده ام مراسم تشییع شهدا. یاد حرف مامانجون می افتم که در محضرشان دعا کنم. همینکه میخواهم چشمهایم را ببندم، یک دختر جوان و کم سن و سال با چادر ملی دست میگذارد رو ی شانه ام. برمیگردم سمتش دارد به زور لبخند میزند. میگوید به احترام شهدا حجابت را حفظ کن عزیزم. مصنوعی بودن لبخندش توی ذوقم میزند. هنوز کوفتکی فشار جمعیت در بدنم است. دلم میخواهد با کفش بزنم توی سرش. هزارتا اصل توی ذهنم میاید که با آنها توجیهش کنم و بگویم این کارش نه تنها امر به معروف نیست بلکه سلب آشکار آسایش من و حقوق اولیه ام است و اصلا از کجا میداند جایگاهش برتر از من است که به خود اجازه میدهد از بالا مرا نصیحت کند. بجایش فقط میگویم:" عزیزم شما احترام خودت رو حفظ کن." سریع پاسخ میدهد که حفظ کرده و رو میپیچاند. بهش برخورده اما بیخیال نمیشود، دو دختر دیگر را گیر آورده و به آنها تذکر میدهد. با خودم میگویم یعنی این خانم فقط برای همین یک رسالت اینهمه راه را آمده. و حرصم میگیرد.

میخواهم دوباره تمرکز کنم اما نمیشود. رشته افکارم را پاره کرده و مرا از حس قبلی ام جدا. کمی کنار جمعیت راه میروم.

 

هفت. هنوز نتوانسته اند شهدا را بیاورند. کنترل این جمعیت کار راحتی نیست. مردم دارند از سمت پل چوپی پیاده می آیند. اکثرا متعلق به تفکری خاص هستند. این را میشود از پلاکاردهایی که در دست دارند فهمید. از نظرشان مذاکره با امریکا خیانت است و این جنایتها کار امریکاست نه عراق. درمیان جمعیت چشمم به زوجهای جوان معمولی که میخورد خوشحال میشوم.

 

هشت. هنوز شهدا را نیاورده اند و من باید بروم. امتحان دارم و با این ترافیک ممکن نیست به موقع برسم. پیاده راه میفتم. نشریه ای در دست مردم به چشم میخورد. مربوط به بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق است. یکی را برمیدارم. پر از شعرهای طنز درباره توافق هسته ای و دولت. قدمهایم را تندتر میکنم. باید به امتحان برسم. توی راه به حال خط شکنهای غواص فکر میکنم. وقتی به امید باز کردن راه همرزمها در عملیات به آنسوی اروند میروند و میبینند عملیات لو رفته. حس خیانت دیدن. یکی نوشته بود، اینکه آنجا ترسیده اند، منکر شده اند و یا حتی خللی در ایمانشان ایجاد نشده دیگر فرقی نمیکند. تا انسوی اروند رفتن هم دل میخواست که آن قهرمانها داشتند.

 

بیست وشش خرداد نود و چهار

 

پ.ن: توصیه میکنم فیلم "اروند" از پوریا آذربایجانی را ببینید. اگرچه ضعفهایی دارد اما پرداخت سیال ذهن فیلمنامه و چند سکانس رویایی از غواصها، میرزد که ضعفهایش را تحمل کنید.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
maral nourimand

خاطره، یلدا، فیس بوک و دیگر هیچ

امروز هوس کردم سر بزنم به فیس‌بوک بعد از حدود سه سال. چرخ میزدم در صفحه‌ام که سه سال است هیچ تغییری در آن رخ نداده و نگاه می‌کردم به پست‌های قدیمی و نوشته‌هایم. به عکس‌هایی که چروک زیر چشم نداشتند و متنهایی که انصافا اغلب پرحس و شورتر از اکنونم بودند. 

میان آن ها چشمم خورد به پستی از یلدای سال 92. یعنی درست چهارسال پیش. غم فقدان عمیقی داشت.

خیلی چیزها از آن سال تا حالا تغییر کرده، خیلی آدمها رفته‌اند و آمده‌اند و من بزرگ شده‌ام اگر نگویم پیر، ولی این غم فقدان...

حس متن برایم تازه است هم‌چنان. شاید چون یلدای امسال به "نبودن"های قبلی اضافه شده است. آنکه در گذشته بود و آنکه باید در آینده باشد.

متن را اینجا میگذارم برای خاطره بازی. باید باور کنم یلداها تغییر می‌کنند، آدم‌هایی که برگزارش می‌کنند هم.

 

امروز همینطور که داشتم آجیل‌های شب یلدا را ظرف می‌کردم یاد «باباجون» افتادم. یاد شب یلدای بچگی‌هایم که همه خانه‌ی باباجون جمع می‌شدیم. یاد همان سالی افتادم که برق منطقه‌ای درست شب یلدا قطع شد و همگی زیر نور چراغ گازی نشستیم و انار خوردیم. همان چراغ گازی خوشگل توی هال که بعد از آن هر سال خدا خدا می‌کردم دوباره شب یلدا برق برود و باباجون مجبور شود آن را روشن کند.

شبهای یلدا «باباجون» ساعتها کنار بخاری مشغول بود تا به قول خودش از ارده و شیره‌ی خرما و انگور معجون شب یلدا بسازد. معجونی که پس از آماده شدنش به همه یکی یک لقمه می‌داد اما هرچه به من اصرار می‌کرد من بیشتر انکار می‌کردم. نمی‌دانم من که سلیقه‌ی غذایی‌ام هر چند سال یکبار به کل دچار دگردیسی می‌شود چطور پس از این همه سال همچنان از ارده و شیره‌ی انگور بدم می‌آید. شاید «نرودا» راست می‌گفت که پس از تو «تمام انگورهای سیاه صحرا طمع بدوی اشک را دارند

 

شب یلدای 1392

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
maral nourimand