حدود ساعت نه ونیم صبح است که بیدار می‌شوم. نای بلند شدن ندارم، از این پهلو به آن پهلو میروم و یکساعت مداوم در رختخواب internet surfing  می‌کنم. از فکر اینکه صبحانه چی بخورم که حالم را بهتر کند و کمی از انرژی رفته‌ام را بازگرداند، هم‌چنان به تخت چسبیده‌ام. بالاخره ده و چهل دقیقه رضایت می‌دهم، بلند می‌شوم، لخ لخ کنان خودم را تا دستشویی می‌کشانم و در راه سری به آشپزخانه می‌زنم تا زیر کتری را برای معجون آب گرم، لیمو و عسل روشن کنم

قبل از آنکه تخم مرغ عسلی را بشکنم برای بار شصت و پنجم از امروز صبح تلگرام را آپدیت می‌کنم مبادا در همین چند ثانیه پیامی داده باشد و من ندیده باشم. مطمئن که می‌شوم خبری نیست، می‌نشینم پشت میز و تلویزون را بر حسب عادت روشن می‌کنم و برای باز هزارم به هشدار برای کبرا11 زل می‌زنم. هم‌چنان دستم به آپدیت تلگرام می‌رود و برمی‌گرد که ناگهان می‌بینم پیام می‌دهد، "سلام". seen نمی‌کنم، می‌گذارم is typing بودنش تمام شود و جلوتر برود. خوب است بعد از دو روز یادش هست من سرماخورده‌ام و این دو روز به همین دلیل خانه نشین شده‌ام. انگار دار احوالپرسی می‌کند. حواسم از کتری در حال جوش و تخم مرغ عسلی نصفه پوست کنده و پلیس بزرگراه پرسروصدا پرتِ پرت است که یک آن می‌بینم می‌نویسد "گرفتگی صدات بهتر شده؟". می‌خواهم بردارم seen کنم و جواب بدهم که یخ می‌زنم. از کجا بدانم گرفتگی صدایم بهتر شده. دو روز است که با هیچ‌کس تلفنی صحبت نکرده ام، به کسی صبح بخیر یا شب بخیر نگفته‌ام، یا برای کسی وویس نفرستاده‌ام، حتی با خودم هم هیچ کلامی ردوبدل نکرده‌ام!

می‌آیم دهان باز کنم و چیزی به خودم بگویم بلکه تون صدایم یادم نرود، پشیمان می‌شوم. از کجا بدانم! دیگر چه اهمیتی دارد که گرفتگی صدایم بهتر شده یا بدتر. به پوست کندن تخم مرغ ادامه می‌دهم و حواسم را جمع کبرا11 می‌کنم

 

#داستانک