تامیلا در صفحهاش مطلبی درباره کتب درسی دبستان در ایران مطرح کرده است. او به طور خاص شخصیتهای کتاب «آقای هاشمی»، کتاب اجتماعی سوم دبستان را با محوریت نقش زنان کنکاش کرده است. نتیجه بررسیاش برای من جالب بود. طاهره خانم مادر بچهها در کتاب هیچ نقش کلیدی ندارد. کار خاصی نمیکند. بچهها سوالاتشان را تنها از پدر خانواده میپرسند. سوال پرسیدن بچهها هم جالب است. پسر خانواده سوالهایی خوب و راهگشا میپرسد در حالیکه دختر خانواده تنها ناظر است و هرازگاهی که سوالی میپرسد، سوالاتش بدیهی و حتی سفیهانه است. پدر پاسخ همه چیز را میداند و حتی طاهره خانم هم بچهها را به پدر ارجاع میدهد. هیچکس در کتاب «رویایی» ندارد. دختر عنوان میکند که میخواهد معلم شود اما هرگز تلاشی در این راه نمیکند. حتی پدر هم رویای شخصی ندارد.
بعد تامیلا تحقیقاتش را گستردهتر کرده و سایر کتب درسی را مورد بررسی قرار داده. قبل از انقلاب هم فرق چندانی نداشته و حتی در برخی موارد نتایج بدتر از بعد از انقلاب است. زنان اگر هم نقشی داشته باشند هرگز خارج از مزرعه و معلمی نیست.(بهتر است در صفحه اینستاگرام او کاملترش را مطالعه کنید)
تامیلا سپس سراغ زنان ایرانی رفته که در همین سیستم آموزشی و با همین کتابها بزرگ شدهاند و برخی از آنان هم دانشگاهیهای او در کلمبیا بودهاند. از آنها درباره کتابهای درسی پرسیده و شخصیتهای این کتب. نتیجه جالب است. هرچه زنان احساس موفقیت بیشتری میکردند، کمتر داستانهای کتاب را بخاطر داشتند. اما آنها که خودشان را موفق نمیدانستند، هنوز پس از اینهمه سال داستانهای کتاب را مو به مو از بر بودند و با شخصیتها همذاتپنداری مینمودند. زنان موفق و راضی انگار این سیگنال را مخابره میکردند که کتابها نقشی در تعیین راه و هدف زندگیشان نداشته و چیزهایی مهمتر برایشان انگیزه ساخته است.
حرف یکی از دانشجویان دکترای دانشگاه کلمبیا، مسیر تحقیق را عوض میکند و حلقه مفقوده این تفاوت را نمایان میکند. آن دختر میگوید «مادرم اینقدر ما را در نظرمان گنده کرده بود که احتیاجی به نگاه کردن به کتابها نداشتیم.» «مادرم مدام میگفت که ما باید کارهای بزرگی کنیم و در خدمت جامعه و انسانیت باشیم. او انقدر به ما اعتمادبهنفس داده بود که شک نداشتیم میتوانیم مفید باشیم.» تقریبا تمام دختران با اعتمادبهنفس تصویری قوی و محکم در ذهنشان دارند که مادرانشان برایشان نقاشی کردهاند. نقش مادرها در ساختن رویا برای دخترانشان بسیار عمیق است.(کلی مقاله در تایید این فرضیه به چاپ رسیده)
من بعد از خواندن خلاصه ماجرایی که تامیلا گذاشته بود یاد خودم افتادم. به این فکر میکردم که حالا میفهمم چرا با خواندن بخش اول مطالعات درباره کتاب خانواده آقای هاشمی، بسیاری از بخشهای آن را بخاطر نمیآوردم. وقتی تامیلا میگفت که طاهره خانم رویایی ندارد و منفعل است، کلی زور زدم تا یادم بیاید کجای کتاب نقش داشت یا نداشت و بعد از خواندن مدام میگفتم «عه راست می گوید، چه جالب!». مادر من هرگز زنی منفعل نبوده و بقول آن دختر، تصویر ما را آنقدر گنده کرده بود که لزومی نداشت در خانوده آقای هاشمی دنبال رویا بگردم. از کتاب آقای هاشمی یک چیز اما بخوبی در ذهن من است. اینکه اصلا و ابدا دختر خانوده را دوست نداشتم! از اینکه سوالات مهم را پسر میپرسید حرص میخوردم. خوب خاطرم هست با خودم میگفتم یعنی دختر جواب این را هم نمیداند؟! شاید از همانجا این جرقه در ذهن من زده شد که در هر چیز ناشناختهای سرکنم و دربارهاش فکر کنم و شده چند کلمه دربارهاش اطلاعات کسب کنم تا «نادانِ احمق» نباشم.(نمیدانم چقدر موفق بودهام اما خوب میدانم که تلاش کردهام، شاید کم بوده و باید بیشترش کنم)
حالا میفهمم چرا زنان مستقلی که درآمد خوبی دارند و به کارشان متعهدند را تحسین میکنم. حالا میفهمم چرا زنانی که دانش تخصصی دارند و این دانش را بهروز نگه میدارند و برای مسائل جدید انتظار معجزه از سوی دیگران ندارند و خودشان پیگیرند را الگوی مستحکمی قرار دادهام.
در خانوادهای ما دختران هرگز ضعیفتر از پسران نبودهاند. مادربزرگم همیشه در گوش من و خواهرم میخواند که دختر باید تحصیل کند و دستش در جیب خودش برود. دختر باید از یک مرد تنها کلاهش کم باشد، و این کلاه کم بودن یعنی در هیچکاری از پسرها عقب نکشیم. همانطور که خودش برق کشی خانهاش را انجام میدهد و گاز بخاری را وصل میکند. هرگز خاطر ندارم مادربزرگم از ازدواج دختری در فامیل طوری حرف بزند که انگار شقالقمر کرده، اما خوب یادم میآید که با برق چشمانی خاص از دختری تعریف کرده که در شهرداری مدیریت یک بخش را داراست یا بانوی مدیرمدرسهای که مدرسه را روی انگشتان یک دستش میچرخاند. خالههایم در خاطرم میآید که چطور به زیر و بم مفاد اداری کارشان اشراف دارند، چطور پیگیر یک کار میشوند و تمام راهها را امتحان میکنند تا نتیجه بگیرند و بعضا داییها از آنها کمک میجویند. مادرم در یادم هست که هرگز از سهم تصمیمگیریش در زندگی و مسائل آن کناره نگرفته و بهترین همفکر بابا بوده و بعضا که بابا درمانده، مامان جلو رفته و راه باز کرده. در مقابل کسی را میشناسم که هربار از او پرسیدم در مورد این مشکل مادرت چه نظری دارد، میگوید «مادرم گفته من نمیدانم ببین پدرت چه میگوید» و یا شخص دیگری که مادرش اگرچه با حرفهایش موافق است اما در حرکات متعصبانه پدرش هیچ دخالتی نمیکند و با سکوت مطلقش منفعل است.
رویا چیز مهمی است. در هر قدم از مسیر زندگی تصویری برایمان میسازد که مانع میشود تسلیم شویم. رویا داشتن ما را آدم «مفیدتری» میکند. ما شاید این توفیق را نداشتیم که کتب درسیمان این رویاپردازی را بهمان آموزش دهند. اما قطعا در زندگیمان زنان بلندپرواز و مستحکمی بودهاند که بهمان تلنگر بزنند رویایمان را بسازیم. این زنان، مادران ما، معلمان، خالهها، عمهها یا هر شخص دیگری هستند که شاید برخی بیاینکه قصدشان آموزش باشد بهترین رویاها را برایمان یادگار گذاشتهاند.
دیشب خواب تو را دیدم. بعدِ سالها.
اولش نفهمیدم که خواب است. مثل بیداری بود. واضح و زیبا. اما همانجا هم بغض تمام سالهایی که به خوابم نیامده بودی داشتم.
آمدی با لبخند ملیحت در آغوشم گرفتی. گمانم فشار و استرس تمام این چند ماه را در چشمانم دیدی و میخواستی دلداریام بدهی. شاید هم در چشمانم دیدی که دارم کم میآورم.
بغض داشت چشمهایم را نم میکرد. انگار کمکم داشتم می فهمیدم که خواب است و تو واقعی نیستی. تصویرت رفتهرفته محو و تار میشد. پلکهایم را محکم به هم فشار میدادم. تلاشی نافرجام میکردم برای اینکه خوابم عمیقتر شود. برای اینکه چهرهات شبیه همانی شود که آخرین بار دیدم.
دیگر هیچچیز از خواب یادم نمیآید. حتی نمیدانم با من حرف زدی یا نه. بیدار که شدم صورتم خیس اشک بود. دلتنگترت بودم و به خواب دیدنت محتاجتر.
خیلی سریع حرف میزد. بیشتر اوقات در عالم بچگی متوجه ادای کلماتش نمی شدم. فقط سر تکان میدادم که بیادبی نشود.
میآمد دنبال من که تقریبا سه سالم تمام شده بود و فکر میکردم چقدربزرگ و خانم شدهام. میگفت بیا با ما برویم خانهمان. میگفتم شما که دختر ندارید، حوصله ام سر میرود. اصرار میکرد داریم اسمش شیرین است و دفعه قبلی که آمدی خانه همسایه بود. از من انکار و از عمو اصرار. چند وقتی گولش را میخوردم و میرفتم خانهشان دربدر دنبال شیرین میگشتم. یکبار گفت بین رختخوابها پیدایش میکنی. یکبار هم به زنعمو نسرین اشاره کرد و گفت این شیرینِ من است و حتی خاطرم هست یکبار هم امیر که از مدرسه آمد خانه را صدا زد شیرین. طول کشید تا بفهمم برای بازی با من چه قصهها که سر هم نمیکند.
آنوقتی ک سالهای آخر قبل از بازنشستگیاش بود و از اصفهان میآمدند خانواده جذابی بودند. زنعمو نسرین با چهار پسر که هیچ کدام تروفرزی پدر را نداشتند موقعِ حاضر شدن کلافهاش میکردند. یادم است عمو ده بار سرش را میکرد از در اتاق داخل و صدا میزد من رفتم! و میرفت. ما هول و ولا برمان میداشت که زنعمو عمو رفت جانِ بچهها سریع باش! زنعمو نسرین میخندید که باور نکنید رفته دوری بزند برگردد و راست هم میگفت. تازه با تهدیدهای عمو پسرهایش به تکاپو میافتادند که ای وای جورابهای نویمان چه شد. آنوقت بود که میفهمیدیم عمو کرامت یک لنگه جوراب از کامران کش رفته و یک لنگه از علی. حالا بیا و عمو را راضی کن که آن جوراب کهنههای کنار میز تلویزیون مال شماست نه این دوتا لنگه به لنگه که پا کردی...
وقتی آمدند شیراز و ساکن خانه خودشان شدند را یادم هست. دبستانی بودم. رفتیم دیدن عمو و کامران که از اصفهان آمده بودند و داشتند خانه را رنگ و بنایی میکردند. آشپزخانه دریچهای رو به مهمانخانه داشت که عریضترش کرده بودند. مامان که دید گفت ای امان، نسرین این را ببیند عصبانی می شود! چرا برنداشتید آشپزخانه را اپن کنید! آن سالها آشپزخانههای اپن تازه داشت در شیراز رایج میشد. عمو و کامران زیر بار نرفتند که خیلی هم عالی است. آنقدر کار خانه را طول دادند که صبر زنعمو لبریز شد و از اصفهان با وسایل آمد شیراز. هرکس وارد خانه نو میشد زنعمو میبرد دریچه آشپزخانه را نشانش میداد که بفرما، ببین کرامت چطور خانه را نابود کرده.
یک پیکان زرد رنگ داشت که زنعمو و چهار پسرش سوار میشدند. سایهبانی وسط حیاط بود برای پیکان زرد قناری. که آفتاب تند شیراز آسیبش نزند. به چارچوب آهنی سایهبان، عمو طنابی محکم بسته بود تا با تختهای چوبی تاب درست کند. مهمانی که میدادند، بعد از خورشهای بادمجون خوشمزه زنعمو نوبت استراحت بزرگترها و بازی کردن ما میشد. با ماهدیس و الهام میرفتیم حیاط، عمو را صدا میزدیم پیکان را ببرد زیر تیغ آفتاب کوچه تا سایهبان خلوت شود و تاب سواریمان اوج بگیرد. یادم نمیآید عمو نه گفته باشد. دو سه باری نه شنیدیم که از پسرعموها بود. نمیگذاشتند پدرشان لیلی به لالای ما مهمانهای تخس و پررویش بگذارد. تابسواری نمیکردیم. موجسواری بود. نسیم خنک سایه هلمان میداد به آفتاب داغِ ظهر شیراز. عشق میکردیم، عشق میکرد...
حیاط خانهشان درخت پرتقال داشت، نارنج داشت، انگور داشت. در همان حیاط کوچک و باصفا، درخت انجیر کاشت. از باباجون قلمه یاس گرفت و کاشت. ریحون و نعنا و لالهعباسی کاشت. انجیر آنقدر بزرگ شد که محله را روزی میداد. سهمیه داشتیم از انجیرهای حیاط عمو. هر خانواده یک کاسه انجیر تازه. کوچکترهایش را میچید و پهن میکرد تا خشک شود.
افسر نیروی هوایی، خانهاش پر بود از المانهای هوایی. هواپیماهای ماکت در سایزهای متفاوت، هلیکوپتر، جنگنده. سالی که از پایگاه اصفهان بیرون آمدند برای هر خانواده یکی دوتا المان سوغات اوردند. نصیب من و ماهدیس دوتا جنگنده F-4 و F-5 بود و یک هلیکوپتر. مامان گذاشته بود بوفه تا دکور باشند. حق نداشتیم بازی کنیم با آنها. بعدها که بزرگ شدیم و کیان و سوران در خانهمان جولان میدادند، حرص میخوردیم این دکورها نصیب بازیشان میشود. عمو کرامت دوسال پیش که خانهمان بود جدل بین ما را دید. به کیان قول داد برایش هواپیما و هلیکوپتر میخرد. تابستان پارسال کیان با ما آمد خانه عمو. تا رسید به عمو پرسید هواپیمایم چی شد. عید امسال زنعمو سه تا هواپیما داد به ما. گفت عمو رفته از پایگاه خریده برای کیان. کیان خودش آمد از دست عمو گرفت. ذوق عالم در چشمان کیان بود. در چشمان عمو هم.
کامران که رفت، فروغ از چشمان عمو هم رفت. زنعمو گریه میکرد. حرف میزد، میگفت داغ دیدهام، داغِ جوان سیساله دیدهام. عمو هیچی نمیگفت. خودش را مشغول بلبل خرماییهای حیاط میکرد تا شیون زنعمو بالا بود. خودش را مشغول درخت انجیر میکرد. یازده سال این داغ را به گلو کشید و هیچ نگفت. دم عید که گفتند ریهاش را باید عمل کند، همه تعجب کردیم. نمیدانم چرا دنبال ردپای سیگار و قلیان و دود و دم بودیم که نبود. نمیدانم چرا هیچکس حواسش به داغِ جوان سیساله که یازده سال بود عمو با خود در نفسهایش حمل میکرد نبود. ما آنقدر باور نکردیم بیماری عمو جدی است که خودش جدی جدی جمع کرد و رفت پیش کامران. عید فطر برای نامزدی من میخواست بیاید تهران. زنعمو شک داشت، گفت بگذار با دکتر هم حرف بزنیم بعد بیاییم. همان موقع که اطمینان عمو تبدیل شد به شاید و بعد هم دستور پزشک مبنی بر ماندن در شیراز، باید باور میکردم دیگر قرار نیست خاطرات پایگاه شکاری دزفول و اصفهان را با صدای او بشنوم. دیگر قرار نیست صدایم کند «مارال خانم» و بعد به انگلیسیِ یادگار مانده از دوران افسری، حال و احوال کند. قرار نیس دیگر کسی از خاطراتش با شهید بابایی تعریف کند.
خانه هست، تاب هست، انجیر و یاس هم. کامران نیست. عمو هم نیست. «شیرین» خودِ عمو بود. دیر یافتمش اما دُر یافتمش.
برای عاشورای تلخ، شبِ بیستونهم شهریور یکهزاروسیصدونودوهفت
اِبی کلیپی جدید منتشر کرده از قطعه «مدادرنگی»اش. در کلیپ جدید تعدادی از هواداران دوآتیشه را در استودیو گرد هم آوردهاند و بهشان میگویند قرار است به مناسب پنجاه سالی که ابی برای ایرانیان خاطره ساخته قرار است کلیپی برایش بسازند و اگر میخواهند رو به دوربین با او حرف بزنند، در حالیکه خود ابی بیخبر است. هرکدامشان به نحوی در آرزوی دیدار ابی هستند. سالها با آهنگهایش بزرگ شدهاند و جزییترین اخبار خانوادگیاش را پیگیری کردهاند. بعد از آن هم با آهنگ مدادرنگی شروع میکنند به لب زدن و رقصیدن. در همین حین که مردم رو به دوربین با ترانه لب میزنند، ابیِ واقعی از پشت سر آنها وارد میشود و تا سرحد مرگ عشاق سینه چاکش را غافلگیر میکند.
من امروز این کلیپ را دیدم. اول چشمم به پست اینستاگرام ابی خورد. نوشته بود در این حال و هوای ناامیدی کشور، میخواسته کاری کند تا حداقل برای لحظهای کسی شاد شود و بخندد. نوشته بود میخواسته برای این پنجاه سال حمایت و محبت تشکر کند.
من کلیپ را دانلود و شروع به دیدن کردم. از لحظه شروع موسیقی و خواندن ابی «روزا با تو زندگیو پر از قشنگی می بینم... شبا به یاد تو همهاش خوابای رنگی می بینم...» اشکهای چشمم جاری شد. هنوز خود اِبی وارد کلیپ نشده بود که گریه من به هقهق رسیده بود. من هرگز از فنهای پروپاقرص ابی نبودم. خیلی از ترانههایش را شنیدم و دوست داشتم. بعضی را هم دوست نداشتم. اما در فهرست خوانندههای موردعلاقهام همیشه پنجم به بعد بوده. ترانه مدادرنگی هم از ترانههای زیبا است اما جزو آنهایی نیست که برای من از کودکی خاطره ساخته باشد. حالا چطور ممکن بود با هربار فریاد کشیدن آدمهای توی کلیپ، من بلندتر گریه کنم و با هربار اشک ریختنشان عمیقتر؟
برای ابی، برای سرمایه اجتماعی، برای همدلی یا پنجاه سال خاطره گریه نمیکردم. برای خودم گریه میکردم. برای شکستن بغضی که از دیروزِ سخت و طولانی با خودم حملش کرده بودم. اشک بود، بهدنبال بهانهی ریختنش میگشت. کلیپ زیبای مدادرنگی فقط بهانه را داده بود دستش.
یاد بهمنماه پارسال افتادم. وقتی برای اولینبار بعد رفتن ماهدیس با جمعیتی که همیشه ماهدیس در میانشان بود و این بار نبود به رستوران رفته بودم. آنجا هردو نفر که نزدیکتر بودند با هم توافقی شام سفارش دادند و شیر کردند. من که همیشه غذایم را با او تقسیم میکردم تنها ماندم. مجبور شدم تنهایی یک بشقاب بزرگ را سفارش دهم و قدر دو نفر پول غذا را بپردازم. آخرش هم که اضافه آمد با خودم بردم پیش مامان. آخر شب بود تا چشم مامان به ظرف غذا خورد به من گفت، برای چی آوردهای خانه؟ چرا خودت تنها نخوردی؟ با همین سوال ساده که فقط از روی محبت بود و می خواست بگوید چرا از غذایت نخوردی تا برای من بگذاری بغض من ترکید و فریاد زدم چون خواهرم، شریک تجربه های تازهام همراهم نبود و بعد هایهای گریه کردم.
ما بیشتر اوقات داریم برای خودمان گریه میکنیم. برای دلِ تنگمان، برای بغض سنگینمان، حالِ مغموممان.
برای هجده شهریورماه یکهزاروسیصدونودوهفت
طرفهای سال 89 بود که برای کنکور کارشناسی آماده میشدم. آنوقتها برای فرار از فضای پرتنش و استرس کنکور به هرچیزی توسل میجستم. یادم هست، جمعهها ساعت شامم را تنظیم میکردم تا با پخش سریالی که گمانم از شبکه 3 بود همزمان شود. سریالی بود که حتی نامش را الان به خاطر ندارم(یکساعتی وقت صرف کردم تا با هزار بدبختی و جستجوی کلیدواژهها نامش را یافتم، «بازگشت خوشبختی») اما فضای درون داستان بدجوری مرا به دنبال خودش میکشاند. دختری بود به نام «مویی» که در شهرستانی بهنام «آشیمویی» در ژاپن بعد از جنگ جهانی اول زندگی میکرد. مادرش او را وقتی نوزاد بوده در پلههای ایستگاه قطار رها کرده بود و رئیس ایستگاه مویی را بزرگ میکرد. تصاویر زندگی بیرنگ اما شادمان مویی که در محیطی محبتآمیز در کنار پدرخوانده خود و عمهها و خالهها و فرزندانشان رشد میکرد، آرامشی عجیب داشت. خانواده فقیری که مویی آرام و مهربان را پذیرا بودند. او وقتی بزرگتر میشود تصمیم میگیرد بهدنبال مادر واقعیاش به توکیو برود. آن جا مشکلات و سختیهای فراوانی میبیند، پولهایش را از دست میدهد و در آخر در حالیکه پولی برای پرداخت سوپی که خورده را ندارد مجبور میشود نزد پیرزنی کجخلق در رستوران شروع به کار کند. نمیخواهم تمام داستان فیلم را اینجا شرح دهم. کلیات را بگویم که مویی اعتماد پیرزن را جلب میکند، در کنارش آشپزی یاد میگیرد و برای گرداندن رستوران حسابی حرفهای میشود. چندسالی سپری میشود، شعلههای جنگ جهانی دوم در ژاپن بلند می شود، مردانی که مویی که به آنها دل بسته به جنگ رفته و ناپدید می شوند، رونق رستوران که پاتوق کارگران معدن و کارخانههای اطراف است با رکود اقتصادی میخوابد، مویی ازدواج میکند، صاحب فرزند میشود، همسرش که مهندس است برای طراحی پلهای جنگی مجبور میشود با ارتش به ماموریت برود، صاحب رستوران بیمار میشود، ... .
همه اینها را با تعدادی دیگر از حوادث تلخ آن سالهای ژاپن که احتمالا در سریال اوشین یا هانیکو دیدهاید، ادغام کنید و برای لحظهای تصور کنید که مویی چه حالی دارد. از همسرش خبری ندارد، فرزند یکسالهاش به او وابسته است، پدرش توان کار کردن در جایی جز ایستگاه قطار که دارد متروکه می شود را ندارد، مواد غذایی در توکیو قحطی آمده، گرداندن رستوران با هزینههای گزاف دیگر صرف نمیکند، هر روز شهر خالیتر از مردان واقعی میشود، کسانی هم که باقی ماندهاند جز ناامیدی و ناله چیزی ندارند تا به مویی عرضه کنند.
در این بین مویی به علت علاقهاش به کتاب با زنی دوست شده که کتابدار است و البته فعالیتهای سیاسی مخفی میکند. او که از مخالفان امپراطوری ژاپن و سیاستهای جنگافروزانهاش است، در روزهای پرالتهاب جنگ جهانی دوم تحت تعقیب قرار میگیرد و مجبور به فرار میشود. مویی یک شب در خانه خود به او پناه میدهد، کتابهای ضدجنگی که همراه آن زن است و اغلب مخاطب کودک دارند را تورق میکند و از او یک سوال میپرسد «حالا که همه چیز به هم ریخته است آیا این کارها لازم است؟ آیا خودکشی نیست؟»
زن کتابدار پاسخی به مویی میدهد که دلیل حقیقی من برای نوشتن این یادداشت طولانی است.
«در هر دورهای که زندگی میکنیم، آینده بچهها باید روشن باشه!» او میگوید مویی دختری قوی است که همچنان رستوران را در این شرایط باز نگه داشته، همچنان «امید» دارد که همسرش از جنگ بازگردد، «امید» دارد که پیرزنِ صاحب رستوران حالش خوب شود و سرپا بایستد، میگوید همه اینها لازم است چرا که آینده بچهها باید روشن باشد.
حرفهای آن زن، جرقهای در ذهن مویی میشود، او رستوران را تبدیل به مکانی برای اغذیه بسیار ارزان و سبک که از تهمانده مواد غذایی باقیمانده در شهر و انبارها حاضر میکند، مینماید و به بیان خودش تصمیم میگیرد در آن شرایط سیاه و تاریک، نه ساندویچهای کوچک بلکه «امید»های کوچک را در کاغذ بستهبندی کرده و به دست مردمان شهر دهد. با لبخند و با همدلی چون «در هر دورهای که زندگی میکنیم، آینده بچهها باید روشن باشه!».
ماههای اخیر، حوادث بازار و اوضاع اقتصاد مملکت، دزدیها و رانتها، بستههای سیاسی و اقتصادی ناکارامد، اخباری که هر روز از نقطهای تاریکتر رونمایی میکند و از همه اینها فجیعتر اعتمادی که در جامعه از بین میرود و ما هر روز نزارتر از دیروز به اطرافمان نگاه میکنیم، حسابی مرا به یاد این سریال انداخته. به بچههایی فکر میکنم که قرار است در این سن فقط در پارکها بازی کنند و بخندند نه اینکه نمودارهای نوسان دلار را در لپتاپ بزرگترهایشان تماشا کنند. به این فکر میکنم که اگر 6 ساله بودم و قرار بود هر لحظه که بزرگتری را میبینم تاکید کند «این مملکت جای ماندن نیست»، «همه چیز گران شده» و «سکه امروز 4 میلیون را رد کرد!» چطور میخواستم شبها بخوابم؟ چطور میخواستم ریشه بدوانم در ایران، چطور میخواستم برای آبادیاش دل گرو بگذارم؟
حرفم شعار دادن و ماندن و ساختن و وطندوست بودن و مهاجرت نکنیم و این چیزها نیست، چون خودم هم اعتقاد دارم زمین خدا فراخ شده تا اگر عرصه بر ما تنگ است بیبهانهگیری هجرت کنیم، اما خب در هر دورهای که زندگی میکنیم، آینده بچهها باید روشن باشه! حرفم این است. ذهنهایشان را بخاطر اعتقادات و ناامیدیهای خودمان شستشو ندهیم. نمیتوانیم همه گرسنگان کشور را سیر کنیم اما چندتایی «ساندویچ کوچک امید» که میتوانیم پخش کنیم.
برق قطع شده است و امروز اولین روزی حساب میشود که رسما وارد برنامه
خاموشی تابستان شدهایم. منطقه چهارراه ولیعصر و دانشگاه امیرکبیر در محدوده قطعی
برق ۱۳تا۱۵ قرار دارد. گفته شده اگر مردم هر منطقه روزانه تنها ۱۰درصد صرفهجویی کنند از قطعی در روز
نجات پیدا میکنند. اینجا که بیشتر ادارهها مستقر هستند این صرفهجویی دوراز ذهنتر
بنظر میآید. انگار در دل هر کداممان یک حسی جاری است که میگوید پول برق شرکت را
مدیرعامل میدهد پس بیا تا میتوانیم از چلیر و کولر و لپتاپ و موبایل و مودم و
سایر استفاده کنیم. نمیدانم شاید چون دارم زیر آفتاب و گرمای شدید ظهر تابستان اینها
را مینویسم و عرق میریزم، کمی حرص چاشنی نوشتهام باشد:)
برای دانشگاه این قطعی گرانتر تمام میشود. ما دانشجوهای ارشدی که
این گرما بجای استفاده از تعطیلات تابستانی نشستهایم تا با سیستمهایمان ور برویم،
کارمان بدجوری به برق گره خورده. وقتی راس ساعت ۱۳ برق رفت، من داشتم برای رفع اشکالی در run جریان توربولانسم، یوتیوب را جستجو میکردم. در
همانحال البته با anydesk روی لپتاپ،
تست خود را روی سیستمهای سایت چک میکردم و روشهای جدید را برای استخراج نتایج
امتحان مینمودم. یکهو برق رفت و وسط کار دستم را در پوست گردو گذاشت! به محض
خاموشی یادم افتاد که برنامه قطعی تهران منتشر شده و این وضع احتمالا تا ساعت ۱۵ ادامه دارد. مغموم از اینکه ای کاش یک
بکآپ یا save تا اینجای کار
گرفته بودم بلند شدم تا از فرصت اجباری برای ناهار و نماز استفاده کنم لااقل.
بدجوری به برق گره خوردهایم. دربهای اتوماتیک بدون برق باز نمیشوند.
دربهای ازمایشگاهها که تنها با سنسور اثر انگشت باز میشدند در این مدت قفل
خواهند بود، ازمایشگاهها تاریک است، دستگاههای اتوماتیک فروش از کار افتادهاند
و نمیتوانی خرید کنی، سیستم ثبت سفارش کافه دانشگاه قطع است، اینترنت نداریم و شیرهای
اتوماتیک آب هم کار نمیکنند.
خلاصه که بدجور به برق گره خوردهایم...
بعدا نوشت: بعد از اینکه برق وصل شد، برگشتیم سر کارهایمان. اما سرورهای اینترنت دانشگاه با تاخیر دوساعته وصل شدند. سرورهای دانشکده که اوضاع داغانتری داشتند و مسئول اصلی در سفر جادهای بود و تا به جایی نرسد که بتواند به اینترنت متصل شود اتصال سیستمهای دانشکده رو هوا ماند. سایت دانشکده تعطیل شد و سرورها وصل نشد و ما بدون دسترسی به اطلاعاتمان برای باقی روز تا شروع ساعت کاری فردا، مجبور به ترک سایت شدیم. اما یک اتفاق جالب رخ داد. یک رفیقی که بسیار به شبکه و برنامهنویسی و developing علاقه دارد و از قضا بسیار هم باهوش است، آمد و درباره کدی توضیح داد که خودش روی ویندوز نوشته و این کد در زمانی که ما دیگر حضور فیزیکی نداریم، خودبخود هر نیمساعت اتصال به اینترنت را چک میکند و اگر سرورها برقرار شدند، ما را به سیستممان متصل می کند. خیلی جالب است که هر چیزی انتها دارد جز قدرت خلاقیت و تفکر انسان:دی
روز نهم، جمعه 7 اردیبهشت:
قرار بود ساعت 1 بعدازظهر چارسو باشیم. من بواسطه بحث و دلخوری دیشب خیلی دیرتر میروم. ساعتها حرف میزنیم و تازه گرهها باز میشوند و هردو آرام میشویم. در راه رساندنم به کاخ جشنواره سپهر سلیمی را میدان انقلاب میبینیم که از کنکور ارشد میآید. سوارش میکنیم. تمام مسیر فکر میکند من یلدا هستم. برایش توضیح میدهم که ما دونفریم. نگار خواهر یلدا هم گفته بود که مرا پارسال با خواهرش اشتباه میگرفته از دورتر. واقعا چه شباهت مسرتبخشی برای من:دی
من و سپهر ساعت 3 میرسیم و گرفتن عکس یادگاری دستهجمعی تمام شده! عکس امسال را از دست میدهم. امروز دیگر روز آخر جشنواره است و ما حسابی شبیه رددادگان شدهایم. عکسهای یادگار میگیریم و مدام مشغول ثبت خاطرهایم. سینا هنوز دنبال آن چندنفر از اهالی رسانه است که بیادبی کردهاند و عکسشان را پیگیرانه اینور و آنور می برد. جواهریان خیلی مهربانانهتر به ما سرکشی میکند و با وجود شلوغی سانسها انگار خیالش راحت است که دیگر ما خیلی خوب از پسش برمیآییم. البته نبودن اهالی پرحاشیه رسانه در اکرانهای جمعه بیتاثیر نیست.
یک اکران جالب و خاص هم داریم. فیلم «به وقت شام» مخصوص ناشنوایان. یک تیم زبان اشاره در فرصتی کوتاه دیالوگهای فیلم را به زبان اشاره برگرداندهاند و بهصورت زیرنویس به فیلم اضافه کردهاند. ناشنوایان خیلی زودتر از شروع اکران میآیند و صف میبندند. این صف دیدنی است! با اینکه طولانی است همه در سکوت هستند، با حرکات دستشان حرف میزنند و به لبهای ما چشم دوختهاند. ما سعی میکنیم شمردهتر حرف بزنیم و به چهرههایشان نگاه کنیم تا با هم معاشرت کنیم. حس خوبی دارد که امکانات تفریحی مملکت از در انحصار بودن در میآید. اینکه ناشنوایان هم میتوانند پس از مدتها وارد سینما شوند و فیلم تماشا کنند. سپهر سلیمان خوشاخلاق و با انرژی به ما میپیوندد و برادرش را درصف ناشنوایان معرفی میکند. برادرش هم مثل خودش خوشخنده است.
عصر چند دقیقهای در سالن فیلم «راه رفتن روی سیم» مینشینم. چندان جذبم نمیکند و بیرون میآیم. آقای میرکریمی به تکتک ما سرکشی و ازمان تشکر میکند. حس خوب قدردانی شدن. آخر شب که دیگر اکرانها به انتها رسیدهاند و آخری را هم ورود دادهایم شروع میکنیم به خداحافظی از یکدیگر. اکثرا موقعیتهای دیگر کاخ از ساعتها پیش شیفتشان تمام شده و مشغول دیدن فیلمها شدهاند اما بقول یلدا ما طبقه هفتیها سنگر را تا آخر حفظ کردهایم. بعضی بچهها پوسترهایی از جشنواره که فاطمه معتمدآریا و رضا کیانیان برایمان امضا کردهاند را دوره میگردانند تا داوطلبین گرامی پشتش برایشان خاطرهنویسی کنند، بماند به یادگار:دی
جلوی سالن چهار ایستادهایم که جواهریان میآید و از ما میخواهد چند دقیقه به حرفهایش گوش دهیم. شروع میکند با لبخند و محبت از ما تعریف کردن. واقعا مبهوت شدهایم. میگوید تیم فوقالعادهای بودیم، از همکاری با ما لذت برده. از اینکه برخی مواقع عصبی شده یا رفتار مناسبی نداشته عذرخواهی میکند. میگوید بگذاریم پای جدیتش در کار که همیشه میخواهد همهچیز عالی برگزار شود و با کسی شوخی ندارد. بعد وقتی دستمان را دراز میکنیم جلوتر میآید تا در آغوش بگیردمان و محکم فشارمان میدهد و میزند به پشت شانهمان. آخر سر هم شماره تلفن شخصیش را میدهد، تاکید میکند که هرموقع هرکاری داشتیم بیتعارف با او تماس بگیریم، میگوید از خودتان به من خبر بدهید حتما. انصافا این کارش بدجوری به دلم مینشیند فراموش میکنم این میان بعضا آزردهخاطر هم شدهایم از او. کمالگراییاش برایم قابل درکتر میشود و لبخند میزنم. امشب شام خوبی کنار هم میخوریم بر خلاف دیشب، با فراغ بال، رضایتمندانه، مهربانانه.
بهگمانم جشنواره خوبی برگزار کردیم. ما بهنوعی سفیران فرهنگی بودهایم یا لااقل سعی کردهایم باشیم. اگر قرار است چیزی را صادر کنیم همین جزییات بهظاهر بیاهمیت بزرگترین صادراتند. اینکه وقتی مهمانی تولدش است، بچههای تیم هتل برای او کیک کوچکی میگیرند و به اتاقش میبرند، اینکه بچههای فرودگاه بیشتر از ساعت شیفتشان میمانند تا مسافر سردرگم را دلگرمی بدهند، اینکه بچههای میز اطلاعات با صبر و حوصله و ترسیم شکل پاسخ سوالی که میپرسند را برای بار دوازدهم میدهند، اینکه بچههای آسانسور یا تشریفات مشکلی که دیروز یک مهمان کلافه داشتهاست را پیگیری کرده و به سمع او میرسانند هرچند در حیطه کاریشان نیست، اینکه بچههای اکران سالنها تا ساعت 1 بامداد برای اکران فوقالعاده میمانند درحالیکه ساعت 9 صبح هم باید سر شیفت باشند، ... همه و همه بظاهر جزییات است. اما چه چیزی در خاطر سینماگران و منتقدانی که به ایران، کشوری که در افکار عمومی بازار فوبیای ناامنی و رفتار نامناسب و هجمههای رسانهای علیهش داغ است، سفر کردهاند ماندگارتر است جز همین جزییات.
من بسیار یاد گرفتم در این یازده روز. از همهکس و همه موقعیتها. تجربهای بهشدت جذاب و فوقالعاده و در عین حال چالشبرانگیز و سخت. مدرسهای انسانساز.
روز هشتم، پنجشنبه 6 اردیبهشت:
صبح تا ظهر مدرسه هستم و بعدازظهر خودم را میرسانم به چارسو. به مناسب روز معلم مدرسه درخواست میکند که ناهار را کنار هم باشیم. حدود ساعت 2 میرسم. امشب قرار است در تالار وحدت اختتامیه برگزار شود. آقای امینی درخواست کرده هر گروه چند نفر را برای کمک بفرستد تالار وحدت. گروه ما هیچکس نمیخواهد برود. بقول تارا ما مرض داریم! همه دنبال راهی هستند کارشان کمتر شود، استراحت کنند و لذت ببرند از اجرای حافظ و شهرام ناظری، اما گروه ما همه دو دستی چسبیدهایم به سالنهایمان، از همدیگر کار میقاپیم و حتی ناهار و شام را هم یکجا میخوریم که مبادا لحظهای غافل شویم از طبقه 7:)))))
همینش بامزه است که همکاری با این ساعتهای طولانی را دلنشین میکند. آخر کار رضی و جواهریان اعلام میکنند از طبقه 7 کسی نرود که نمیشود نمایشها را بی ما کنترل کرد. اختتامیه عصر موجب شده چارسو از اهالی رسانه خلوت باشد و این خودش یعنی تنش و شلوغی کمتر.
فیلم امیرکبیرِ علی حاتمی بعد از سالها مرمت شده و با کیفیتی جدید قرار است امروز اکران شود. خانواده حاتمی هم میآیند. صیفالله صمدیان قرار است پرزنت اول را انجام دهد. سپهر سلیمان مترجم اوست. متاسفانه خانواده حاتمی و مصفا در ترافیک گیر کردهاند و مجبوریم نیم ساعتی اکران را نگه داریم. بالاخره میرسند. لیلا حاتمی همان لبخند ملایم و خجالتی «رگ خواب» را دارد. همراه علی مصفا، زری خوشکام و فرزندانش با متانت به تک تک ما سلام و خسته نباشید میگویند. با عذرخواهی وارد سالن میشوند و صمدیان شروع میکند. قبل از هرچیز در مدح سپهر. مانند یک پدر واقعی فن ترجمه و هنرهای او را میستاید و اضافه میکند: «فقط 24 سالش است، اما وقتی 50 ساله شد خیلی خوب میتوانم تصورکنم چکاره خواهد بود» سپهر متواضعانه تعظیم میکند و به بهترین شکل ممکن طنز گفتار صمدیان را در قالب کلمات انگلیسی میریزد، آنطور که غیرفارسیزبانان سالن هم مانند فارسی زبانان از ته دل میخندند. موقع خروج لیلا حاتمی هم از او تقدیر میکند.
بعد از اتمام نمایش امیرکبیر، علی مصفا را میبینم که دارد از پسرش میپرسد آیا متوجه شده فیلم در مورد چه شخصیتی است و سعی دارد برای دختر و پسرش توضیح بدهد امیرکبیر چه کسی بوده است.
میروم سالن 6 برای فیلم «یهوا». اکثر مهمانان ارمنی هستند. خانم آناهید آباد یک ربع زودتر از همه آنجاست. مهربان و صمیمی با ما حرف میزند و میپرسد آیا سالن جا دارد؟ میخواهد دو نفر از دوستانش را با بلیت اضافی بیاورد بالا، اما قبلش مطمئن شود که کسی بدون صندلی پشت در نمیماند. من و رضی هاج و واج ماندهایم چرا که در این چند روز کمتر کارگردانی را قانونمند و اخلاقگرا بدینصورت دیدهایم! به او اطمینان میدهیم که سالن جا دارد و دوستانش را بیاورد. عوامل فیلم میروند مینشینند تا فیلم بهموقع شروع شود به جز یکی از گریمورها که بهانه ترافیک و باران کرده است. خانم آباد پنج دقیقه بعد از شروع فیلم- که قانون جشنواره است- خارج میشود و میگوید دیگر کسی را راه ندهیم. درباره گریمور در راه مانده که میشنود شرمنده میشود و تقاضا میکند اگر برایمان خلاف مقررات نیست راهش دهیم ولی اگر مشکل است بیخیال شویم و خودمان را اذیت نکنیم. حسابی محو مرامِ او شدهام. خوش اخلاق و بااصالت است:)
شیرین و وحید میآیند دیدنم. روی بام بین ساعتهای اکران چند دقیقهای خلوت میکنیم و عکس میگیریم. بعد غروب میروند. حدود نهو نیم هم مهمانان دیگری دارم. اوضاع خوب پیش نمیرود و اعصابم خرد میشود و بین کارها انگار به تارا میگویم تو بشین فلان کار را من انجام میدهم سنگین است. خودم که ابدا حواسم نیست اما خب یکجورهایی بهش برمیخورد و من این را فردا میفهمم. اختتامیه تمام میشود و برگزیدهها مشخص شدهاند. فردا بعدازظهر اکرانهای شلوغی خواهیم داشت از فیلمهای منتخب اختتامیه. بردیا میگوید یکی از مهمانان آمده به او گفته آنکه اول اختتامیه میخواند که بود، صدایش عالی بود. اما آن آخری اصلا خوب نبود. کاشف بعمل میآید که اولی قاری قرآن با صوت بوده و آخری شهرام و حافظ ناظری:)))))))روز هفتم، چهارشنبه 5 اردیبهشت:
صبح عمو سنگی نشست خبری دارد و بازهم محدودیت در ورود داریم. البته خیلی اوضاع قابل کنترلتر است. بعد از آن یک کارگاه دو ساعته داریم که نیلوفر مترجمی همزمان از ایتالیاییاش را انجام میدهد. چیچیلیا مانیینی بانوی 90 سالهای که از ایتالیا آمده، به سختی راه میرود اما لبخند و انرژی ناتمامی دارد! برایش صندلی می گذارند اما میگوید کارگاه باید ایستاده برگزار شود و تمام دوساعت را می ایستد! عکاس و دستیار کارهای پازولینی بوده و اولین زن مستندساز بعد از جنگ جهانی دوم. نیلوفر هم تمام دوساعت ایستاده پابهپایش ترجمه میکند. پیش از شروع کارگاه یکی از خدمه که صندلیها را جابجا میکند، محو تماشای ایتالیایی حرف زدن نیلوفر و عسل و مصطفی با چیچیلیا شده، انگار که با خودش حرف میزند، رو میکند با حالتی حسرتوار به من:«آقام چقدر بهم گفت برو درس بخونهااا گوش نکردم!»
یک اکران از کشور افغانستان داریم، «نامه به رئیسجمهور». مهمانان ویژه این اکران از کشور افغانستان یا سفارت بسیارند. لهجهشان را دوست دارم. با لبخند و محبت بیشتری راهنمایی شان میکنم. دلم میخواهد جوری میزبانی کنم تا عوض همه ظلم و ستمی که خودبرتربینهای پارسی این سالها در حق افغانستانیها روا کردهاند دربیاید، انگار مسئولیت بیشتری در قبال آنها دارم نسبت به سایر مهمان های خارجی اروپایی. متین و آرام هستند. تا شروع فیلم محو تماشای بیان شیوایشان شدهام. چند دقیقها از فیلم را میبینم. بنظرم فیلم خوبی است حیف که فرصت ندارم:(
عصری «نگار» دعوای نافرمی با یلدا کرده است. خود بحث و جمله مهم نیست اما اینکه با لحن تو چقدر خنگی گفته شود خستگی کار 14 ساعته را روی دوش آدم میگذارد. قبلترش هم شخصی آمده و با بیانی بدتر قرآن درآورده و یلدا را وادار به قسم خوردن کرده، چرا که نگذاشته دیروز با بلیت سانسی دیگر وارد سانسی شلوغ شود. وقتی دیدم خیلی سعی دارد ظاهر باوقارش را حفظ کند دستش را گفتم برویم بام. همان هوای غروبی که دیروز حال مرا خوب کرده بود برای او هم کارساز شد:)
باهم سالن 6 را ورود میدهیم و می نشینیم چند دقیقه روی نیمکت. مشغول حرف زدنیم که یکهو سروصدای دعوا میآید. منتظر میشویم صدا بخوابد ولی اوج میگیرد و با صدای شکستن و فریاد همراه میشود و جفتمان مطمئن میشویم از داخل سالن6 است و با کله پرواز میکنیم سمت درب سالن، پشت سرمان حراست سالن است که هول کردن ما را دیده! تا خودم را پرتاب می کنم در سالن چشمها سمتم برمیگردد و میفهمم این سروصدای فیلم بوده در سالن تابستانی شماره 6. ماموران حراست میگویند شما جوری دویدید که بیشتر نگران شما دوتا شدیم:)))) من و یلدا بین خنده و خجالت ماندهایم.
وحید میآید و کارت مهمانش را تحویلش میدهم. میبرم بام را نشانش میدهم. به وجد میآید و قرار میشود جوری تبلیغ کند که شیرین هم راضی شود به آمدن. یک بلیت از نمایشهای مستند برایش میگیریم.
نمایش شلوغ آستیگمات برای شب و باز هم صف مردم و اهالی رسانهی که بیبلیت و فقط با کارت اصرار به ورود دارند! برخی دیگر که کلا با بلیت سانسی دیگر وارد می شوند به این امید که ما اسم فیلم را چک نمیکنیم! عوامل طبق معمول دیر کردهاند و بینظم میآیند. به جز خانم شبنم فرشادجو که مانند فیلمهای طنزش خندان و پرانرژی است و یک ربع پیش از نمایش آمده. با دیدن درهمریختگی اوضاع و کمبود نیرو، کنار ما میایستد و میگوید اگر کاری از دستم برمیآید بگویید کمکتان کنم. یلدا میسپرد که دو ردیف اخر را در سالن برای مهمانان ویژه نگهدارد.
چندین نفر را از صف بیرون میکشیم و میگوییم لطفا از محدوده ورود خارج شوند. هرکدام بهانهای میآورند و اصرار دارند بمانند تا از سرشلوغی ما و توصیه این آن استفاده کنند. رضی هم آمده کنار ما تا حواسش باشد، حسابی این روزهای آخر خسته شده و این یکی بلبشو واقعا دیگر روی اعصابش دارد میرود. حواسم به خانمی هست که بلیت ندارد و حرف هم گوش نمیدهد که میبینم دارد با رضی حرف میزند، رویم برمیگردانم میبینم نیست! وسط چک کردن کارتها و خوشامد گفتن از رضی میپرسم کجا رفت، میگوید رفت داخل ببیند جا نیست، میخواهد روی پله بنشیند. یکدفعه داغ میکنم و یاد تعداد کثیری میافتم که مرتب در صف ایستادهاند تا اگر جا بود بیبلیت وارد شوند، داد میزنم«رضی بخدا اگه اینو همین جوری راه بدی من امشب کارتم رو تحویل میدم و دیگه نمیام!» تحکم و عصبانیت در صدایم رضی را وامیدارد برود داخل سالن و آن خانم را بکشد بیرون. بعدا میفهمم چقدر عصبانی بودم، پیش هم هی باشوخی جمله مرا میگوییم و میخندیم. از رضی هم عذرخواهی میکنم. اکران آستیگمات هم همان دو اهالی رسانه پرحاشیه شلوغی میکنند و در حالیکه هرکس بلیت داشته وارد سالن شده و تعدادی هم بدون بلیت چون جا داشتیم وارد شدهاند، شروع به شکایت از بینظمی و فیلمبرداری از دادوفریادهای خودشان میکنند. از آن دونفری که بیشتر طی این چند روز اذیتمان کردهاند عکس میگیریم و میرویم با یلدا پیش کیوان کثیریان. تا عکسها را میبیند و روایت ما را می شنود چهرهاش در هم میرود، میکائیل شهرستانی که او هم از دست این چند نفر کفری شده میگوید همین الان کارتشان را بگیر و باطل کن. کثیریان و یک خانم دیگر از من و یلدا حسابی عذرخواهی میکنند و میگویند واقعا ماندهایم با سابقه بیست ساله اینها چه کنیم که منتقدهای بنامی هم هستند، شما بزرگوار و صبورید ما معذرت میخواهیم. حرفها و برخورد کثیریان خیلی آرامشبخش است.
پشت تلفن و چت کردن بحثم میشود. روی اعصابم اثر میگذارد. اما آخر شب با یلدا تصمیم میگیریم بمانیم بعد از آخرین ورود سالنهایمان، تنگه ابوقریب را تماشا کنیم. سالن پر است و روی پلهها نشستهایم. تعدادی بعد از یک ربعساعت خارج میشوند و میشود روی صندلی نشست. لوریس چکنورایان موقع خروج کنار من می ایستد با همان خنده نمکینش می گوید میتوانی روی صندلی من بنشینی من دیگر برنمیگردم دخترم. صحنههای جنگی خیلی جذاب در فیلم گنجانده شده اما فقدان یک درام پرکشش کلیت فیلم را شهید کرده.